« اين گونه گفتار رُعونَت آميز و رفتار غالباً آگنده از كِبر و خشونت كه در احوال مرد تبريزى ، مولاناى روم را به شدّت مفتون و مسحورِ وى مىساخت ، در نزد اكثر مريدان مايه مزيد خشم و ناخرسندى مىگشت . »
گله و شكوه و شكايت آغاز شد و طولىنكشيد كه به اعتراضهاى تند و نيشدار تبديل گشت . « ناخرسندى ايشان از غلبه او بر مولانا به جايى رسيد كه بعضى از آنها دور از چشم مولانا به مجرّد آن كه با وى در كوى و برزن روبرو مىشدند . . . ناخشنودى نشان مىدادند و مرد را آشكار و پنهان تهديدمىكردند » . ( 1 )
شمس با گفتار بلندپروازانه و پر ادّعا ، همچنين با رفتار تند و دشمن تراش خويش جز مولوى و معدود ياران مولوى ( مثل صلاح الدين زركوب و حسام الدين چَلَبى ) ( 2 ) كه با حرارت و شيفتگى عجيبى از وى طرفدارى كردند ، حامى ديگرى نداشت . در اين جوّ طوفانى ( كه خود عامل يا يكى از عوامل عمده آن بود ) امتيازهاى صوفيانه وى به عنوان پير و مرشدِ تجربهدار و دوره ديده ، در زير آوارى از بدبينى و سوءظنّ و دشمنى مدفون مىگرديد . كار به تهديد و خطر رسيد . « و كار بر مرد سخت شد » . ( 3 ) ديگر جاى درنگ نبود و بالاخره شمسِ مولوى ناگهان غيبت كرد و از قونيه ناپديد شد : « چون از حد تجاوز كردند ، دانست مُفضى خواهد شدن به فتنه بسيار ، جهت مصلحت وقت ، على حين الغفله ( غفلتاً ) به محروسه دمشق هجرت فرمودند » . ( 4 )
هامش
1 - پله پله تا ملاقات . . . ص 127 .
2 - خليفه اول و دوم مولوى كه شديداً مورد علاقه او بودند .
3 - همان مأخذ . فرزند مولوى در همين رابطه مىگويد :
جمله گشتند از حسد پراندهان * در ملامت آمدند از عين جان
از شيوخ و از صدور و از كبار * گفته با هم در ملاء اين را جهار
چيست يا رب اين شيخ فريد * گشته است از جان مريدى را مريد
هيچ در وى نمىبينيم چيز * از چه مىدارد چنين دون را عزيز
4 - رساله سپهسالار ص 66 به نقل مقدمه مقالات .