حيرت و شگفتى به وجد و رقص مولانا و مريدان ديده دوختهبودند . . . مولانا از وقت ظهر تا هنگام نماز ديگر در اين هنگامه عظيم ، و در وسط بازار زركوبان به سماع مشغول بود » . ( 1 )
و اين چنين مولوى مىخواست پله پله تا ملاقات خدا برود ! ! !
البته موضوع سماع و موسيقى از ديدگاه مولوى قصهاى دراز و عبرتآموز دارد كه اميدواريم در مقالهاى جداگانه مورد بحث قرار گيرد .
پدر در آيينه شعر پسر نزديكترين شاهد بر تحوّل مولوى فرزند دلبند و همفكر وى سلطان ولد است . اين پسر ( خلف ) وضع و حال پدر ( سلف ) را چنين تصوير مىكند .
شيخ مفتى زعشق شاعر شد * گشت خمار اگرچه زاهد بُد . . .
يك نَفَس بى سماع و رقص نبود * روز و شب لحظهاى نمىآسود
تا حدى كه نماند قوّالى ( 2 ) * كوز گفتن نگشت لالى
همه گشتند خسته و رنجور * بى شرابى شده همه مخمور . . .
غلغله اوفتاده اندر شهر * شهر چه ، بلكه در زمانه و دهر
كاين چنين قطب و مفتى اسلام * كوست اندر دو كون شيخ و امام
شورها مىكند چو شيدا او * گاه پنهان و گه هويدا او
خلق از وى ز شرع و دين گشتند ( 3 ) * همگان عشق را رهين گشتند
حافظان جمله شعرخوان شدند * بسوى مطربان دوان شدهاند
كفر و اسلام نيست در رهشان * شمس تبريز شد شهنشهشان
گفته منكر ز غايت انكار * نيست بر وفق شرع و دين اين كار ( 4 )
هامش
1 - پله پله تا ملاقات ص 170 و 171 . اين گزارش را گويا هم افلاكى و هم سپهسالار نقل كرده است .
2 - آوازهخوان
3 - برگشتند
4 - برگرفته از ابتدانامه سلطان ولد