قصّه حضرت داود ( عليه السلام ) و مسجد اقصى در مثنوى
گفت جرمم چيست اى داناى راز * كه مرا گويى كه مسجد را مساز
گفت بىجرمى ؟ تو خونها كردهاى * خون مظلومان به گردن بردهاى
كه ز آواز تو خلقى بىشمار * جان بدادند و شدند آن را شكار ( 1 )
خلاصه داستان آن است كه خداوند به داود گفت : تو مسجد را نساز ، بلكه پسرت سليمان آن را خواهد ساخت .
فروزانفر در كتاب خود گويد : مدرك اين داستان كتب عهد عتيق و تفسير ابوالفتوح رازى است . ( 2 )
و امّا علت منع داود از ساختن مسجد به روايت حليه حافظ ابونعيم چنين است :
حديث كرد ما را ابوجعفر محمّد بن حسن يقطينى ، از محمّد بن حسن بن قتيبه ، از محمّد بن ايّوب بن سويد از پدرش ، از ابراهيم بن ابى عيلة ، از ابى الزاهرية ، از رافع بن عمير كه گفت : شنيدم از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله و سلم ) كه خداوند به داودگفت : در زمين براى
هامش
1 - مثنوى : دفتر چهارم ، 391 .
2 - مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، 130 .