در زمان رضاشاه و پسر مخلوعش محمدرضا كار به جايى رسيد كه با قانون متّحدالشكل شدن بكلّى مراسم علامت گذارى اهل ذمّه برافتاد و همه فرنگى مآب شدند ، و عدّهاى هم كه مقاومت مىكردند مورد آزار قرار مىگرفتند ، حتى رضا خان از پوشيدن عبا در زمستانِ سخت هم جلوگيرى مىكرد و خود و لشگرش در زمستان شنل مىپوشيدند كه مىگويند يادگار ناپلئون فرانسوى است . ، و نه تنها يهود و نصارى آزادى كامل يافتند بلكه در مقابل ، اسم اسلام و دين هم جرم شده بود ، به عنوان نمونه مدير - گرمابه اسلام ( 1 ) - مىگفت : من كه اين نام را براى حمّام انتخاب كردم مدّتى مرا براى اين كار بازخواست مىكردند كه چرا اين نام را گذاشتى .
غرض آنكه مرز ميان اسلام و كفر را برداشتند و گفتند : « عاشروا الأديان بالروح و الريحان » و گفتند كه معاشرت با اهل كتاب و غير اهل كتاب و مسلمان و غيرمسلمان يكسان !
از ملاحظه همين مطالب شما مىتوانيد علّت گرايش به تصوّف را دريابيد ، و از علل و موجبات توجّه به مثنوى و به قول فروزانفر « اين سرود آسمانى ! » آگاه شويد .
يكى از عمدهترين اين علل همان كلام شمس است كه در ابتداى اين بحث به آن اشاره شد ، و اين شمس همان خدا و پير ، و دواى دل پردرد مثنوى است كه درباره او مىسرايد :
رو ز سايه آفتابى را بياب * دامن شه شمس تبريزى بتاب ( 2 )
و يا مىگويد :
شمس تبريزى كه نور مطلق است * آفتاب است و ز انوار حق است ( 3 )
چون حديث روى شمس الدين رسيد * شمس چهارم آسمان سر در كشيد
هامش
1 - گرمابهاى به اين نام در يزد .
2 - مثنوى : دفتر اوّل ، 427 .
3 - اين شعر در نسخه نيكلسون نيست ، ولى در نسخه انتشارات وصال ، ص 4 ، سطر 19 ، دفتر اوّل و نيز در نسخه كتابفروشى اسلاميه صفحه 5 ، سطر 3 ، آمده است .