وحدت وجود در مثنوى
مثنوى گويد :
منبسط بوديم و يك گوهر همه * بىسر و بىپا بديم آن سر همه
يك گهر بوديم همچون آفتاب * بىگره بوديم و صافى همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره * شد عدد چون سايههاى كنگره
كنگره ويران كنيد از منجنيق * تا رود فرق از ميان اين فريق ( 1 )
در كتاب فرهنگ فرق گويد : « مولانا در حقيقت تصوّف فرمايد » ( 2 ) و من مىگويم : بلكه در وحدت وجود كه البتّه جوهر بيشتر تصوّفها مىباشد ، گفته است ، و در جاهاى ديگر همين وحدت وجود را به دريا و موجها ، و آفتاب و روزنها تشبيه كرده و مىگويد :
اى صفاتت آفتاب معرفت * و آفتاب چرخ بند يك صفت
هامش
1 - مثنوى : دفتر اوّل ، 695 . در بعض نسخ بيت اوّل چنين است : متحد بوديم و يك گوهر همه .
وحدت وجود اساس و بنيان تصوف است اگر تفكّر صوفى مأبانه را چون هِرَمى فرض كنيم قاعده آن وحدت وجود و رأس آن فنا است .
2 - فرهنگ فرق ، 306 .