قاسم با خود گفت : سالها گذشته و همانند اين غمّ و اندوه به من نرسيده است .
دعا را باز كرده و به نوشته نگاه كرد . اين چنين بود : پسرم به تو وصيّت مىكنم اگر عمويت حسين عليه السلام را در كربلا مشاهده كردى كه دشمنانش او را محاصره كردهاند ، جهاد و مبارزه عليه دشمنان خدا و رسولش را ترك نكن و جان و خونت را در راهش فدا نما و هر آينه تو را از مبارزه منع نمايد ، به وى اصرار كن تا به سعادت ابدى نائل آيى .
قاسم برخاسته و خدمت عمويش رسيد و آنچه پدرش وصيّت نموده بود ، به عرض رساند . زمانيكه امام دعا و نوشته را خواند بشدّت گريست و فرمود : پسرم ، آيا با پاى خود بسوى مرگ خواهى رفت ؟
گفت : چگونه چنين نباشد و شما ميان دشمنان تنها هستى و يار و ياورى نداريد . روحم فدايت و جانم نثار وجودت .
سپس امام حسين عليه السلام عمامه قاسم را به دو نيم كرد و صورت قاسم را پوشاند .
پس از آن لباس رزم را به وى پوشانده و شمشيرش را به كمر قاسم بست و او را سوار بر اسب نمود و به جبهه اعزام كرد .
در روايت ديگرى آمده كه امام حسين عليه السلام قاسم را در آغوش كشيد و هر دو بشدّت گريستند و سپس قاسم روانه صحنه جنگ گرديد و چنين رجز خوانى مىكرد :
نمونه هاى ايثار 5 - فرزندان امام حسن ( ع ) در كربلا ( فارسى ) — صفحة 32
مساهمون: خاكرند
ص٣٢