تعريفى نخواهد داشت بلكه فقط نشانگر خاصه خواهد بود .
9 - خاصه نبايد از نظر معرفت مساوى موضوع باشد ، مانند ضد و مضاف در تعريف مقابل هريك از ايندو ، اما ملكه و ايجاب از اين قبيل نيستند زيرا ملكه از عدم ملكه و ايجاب از سلب معروفتر است . اين موضع علمى است .
10 - بايد موضوعات موضوع به جاى خاصه قرار گيرند ، چنانكه در موضع خاصهء حيوان بگويند : آنكه نوعش انسان است . اين موضع به قسم اول از اقسام خفى ، بازمىگردد .
11 - خاصه بايد مانند فصل ، مميّز باشد تا مفيد تعريفى باشد كه در اين موضع مطلوب است ، زيرا اگر مميّز نبوده و مشترك باشد ، مشترك نمىتواند معرّف باشد .
12 - خاصه نبايد به اشتراك لفظى دلالت بر وجودش در موضوعى كند ، مانند احساس در خاصهء حيوان ، زيرا اگر مقصود از آن احساس بالفعل باشد ، مساوى حيوان نبوده . اما اگر مراد احساس بالقوه باشد مساوى حيوان است و خاصه خواهد بود ، در حالى كه لفظ « احساس » به صورت مشترك لفظى بر هردو قرار مىگيرد . در جايى كه ضرورت اقتضا مىكند ، حتما بايد مقصود را تعيين نمود .
13 - هنگام تعريف به خاصه ، نبايد در كلام تكرارى وجود داشته باشد ، خواه بالفعل مانند آنكه در تعريف آتش بگويند : آتش جسمى است كه لطيفترين اجسام است ، و خواه بالقوه ، مانند آنكه در تعريف زمين گفته شود ، زمين جوهرى است كه از ميان اجسام ، خاص به ميل مركز است .
برحسب شهرت ، هر لفظى كه بدون آن ، مىتوان معنى را ادراك نمود و برحسب عادت ، حذف مىشود ، ايراد آن لفظ پسنديده نيست . اما برحسب تحقيق ، اگر آن معنى ، بالذات ارتباط و تعلقى به آن لفظ دارد ، آن لفظ را بايد ايراد نمود و تكرارش مضرّ نيست .
14 - شايسته نيست كه به جاى يك خاصه ، بيش از يكى قرار دهند ، مانند آنكه در تعريف آتش بگويند : آتش لطيفترين و خفيفترين اجسام است . اما برحسب تحقيق ، تعريفات پىدرپى به خواص بسيار ، پسنديده است .
15 - مهمترين شرط در جودت خاصه آن است كه همراه با خاصه ، جنس نيز ذكر شود ، زيرا جنس به وجهى بر ماهيت دلالت مىكند و تميّز آن ماهيت از ساير ماهيات در
بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى ) — صفحة 538
مساهمون: خواجه نصير الدين الطوسي
ص٥٣٨