تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢

قصهء تعلق موش با چغز و بستن پاى خود بر پاى او و صيد كردن زاغ ايشان را

( ( 2632 ) ) از قضا موشى و چغزى با وفا بر لب جو گشته بودند آشنا ( ( 2633 ) ) هر دو تن مربوط ميعادى شدند هر صباحى جمع يك جا آمدند ( ( 2634 ) ) نرد دل با همدگر مىباختند وز وساوس سينه مىپرداختند ( ( 2635 ) ) هر دو را دل از تلاقى متسع همدگر را قصه خوان و مستمع ( ( 2636 ) ) زار گويان با زبان و بىزبان الجماعه رحمه را تأويل دان ( ( 2637 ) ) آن اشِر چون جفت آن شاد آمدى پنج ساله قصه اش ياد آمدى ( ( 2638 ) ) جوش نطق از دل نشان دوستيست بستگى نطق از بىالفتيست ( ( 2639 ) ) دل كه دلبر ديد كى ماند ترش ؟ بلبلى گل ديد كى ماند خمش ؟ ( ( 2640 ) ) ماهى بريان ز آسيب خضر زنده شد در بحر گشت او مستقر ( ( 2641 ) ) يار چون با يار خوش بنشسته شد صد هزاران لوح سِر دانسته شد ( ( 2642 ) ) لوح محفوظ است پيشانى يار راز كونينش نمايد آشكار ( ( 2643 ) ) هادى را هست يار اندر قدوم مصطفى زين گفت اصحابى نجوم ( ( 2644 ) ) نجم اندر ريگ و دريا رهنماست چشم اندر نجم نه كاو مقتداست ( ( 2645 ) ) چشم را با روى او مىدار جفت گرد منگيزان ز راه بحث و گفت ( ( 2646 ) ) زان كه گردد نجم پنهان زان غبار چشم بهتر از زبان با عثار ( ( 2647 ) ) تا بگويد آنكه وحى استش شعار كان نشاند گرد و ننگيزد غبار ( ( 2648 ) ) چون شد آدم مظهر وحى و و داد ناطقهء او علَّم الاسما گشاد ( ( 2649 ) ) نام هر چيزى چنان كه هست آن از صحيفهء دل روى گشتش زبان ( ( 2650 ) ) فاش مىگفتى زبان از رؤيتش جمله را خاصيّت و ماهيّتش ( ( 2651 ) ) آنچنان نامى كه اشيا را سزد نى چنان كه حيز را خوانى اسد ( ( 2652 ) ) نوح نه صد سال در راه سوى بود هر روزيش تذكير نوى