قصهء تعلق موش با چغز و بستن پاى خود بر پاى او و صيد كردن زاغ ايشان را
( ( 2632 ) ) از قضا موشى و چغزى با وفا
بر لب جو گشته بودند آشنا
( ( 2633 ) ) هر دو تن مربوط ميعادى شدند
هر صباحى جمع يك جا آمدند
( ( 2634 ) ) نرد دل با همدگر مىباختند
وز وساوس سينه مىپرداختند
( ( 2635 ) ) هر دو را دل از تلاقى متسع
همدگر را قصه خوان و مستمع
( ( 2636 ) ) زار گويان با زبان و بىزبان
الجماعه رحمه را تأويل دان
( ( 2637 ) ) آن اشِر چون جفت آن شاد آمدى
پنج ساله قصه اش ياد آمدى
( ( 2638 ) ) جوش نطق از دل نشان دوستيست
بستگى نطق از بىالفتيست
( ( 2639 ) ) دل كه دلبر ديد كى ماند ترش ؟
بلبلى گل ديد كى ماند خمش ؟
( ( 2640 ) ) ماهى بريان ز آسيب خضر
زنده شد در بحر گشت او مستقر
( ( 2641 ) ) يار چون با يار خوش بنشسته شد
صد هزاران لوح سِر دانسته شد
( ( 2642 ) ) لوح محفوظ است پيشانى يار
راز كونينش نمايد آشكار
( ( 2643 ) ) هادى را هست يار اندر قدوم
مصطفى زين گفت اصحابى نجوم
( ( 2644 ) ) نجم اندر ريگ و دريا رهنماست
چشم اندر نجم نه كاو مقتداست
( ( 2645 ) ) چشم را با روى او مىدار جفت
گرد منگيزان ز راه بحث و گفت
( ( 2646 ) ) زان كه گردد نجم پنهان زان غبار
چشم بهتر از زبان با عثار
( ( 2647 ) ) تا بگويد آنكه وحى استش شعار
كان نشاند گرد و ننگيزد غبار
( ( 2648 ) ) چون شد آدم مظهر وحى و و داد
ناطقهء او علَّم الاسما گشاد
( ( 2649 ) ) نام هر چيزى چنان كه هست آن
از صحيفهء دل روى گشتش زبان
( ( 2650 ) ) فاش مىگفتى زبان از رؤيتش
جمله را خاصيّت و ماهيّتش
( ( 2651 ) ) آنچنان نامى كه اشيا را سزد
نى چنان كه حيز را خوانى اسد
( ( 2652 ) ) نوح نه صد سال در راه سوى
بود هر روزيش تذكير نوى