سؤال كردن سايلى از واعظى كه مرغى بر سر بارو نشست از سر و دم او كدام فاضلتر است و جواب دادن واعظ سايل را
( ( 129 ) ) واعظى را گفت روزى سايلى
كاى تو منبر را سنىتر قائلى
( ( 130 ) ) يك سؤالستم بگو اى ذو لباب
اندر اين مجلس سؤالم را جواب
( ( 131 ) ) بر سر بارو يكى مرغى نشست
از سر ودمش كدامين بهتر است ؟
( ( 132 ) ) گفت اگر رويش به شهر و دم به ده
روى او از دمّ او مىدان كه به
( ( 133 ) ) ور سوى شهر است دم رويش به ده
خاك آن دُم باش و از رويش بجه
( ( 134 ) ) مرغ را پر مىبرد تا آشيان
پرّ مردم همت است اى مردمان
( ( 135 ) ) عاشقى كالوده شد در خير وشر
خير وشر منگر تو در همت نگر
( ( 136 ) ) باز اگر باشد سپيد وبىنظير
چون كه صيدش موش باشد شد حقير
( ( 137 ) ) ور بود جغدى وميل او به شاه
او سر باز است منگر در كلاه
ور پلنگ وگرگ را افكند سگ
شير ميدان مر ورا بىريب و شك
آدمى بسرشته از يك مشت گل
بر گذشت از چرخ و از كوكب به دل
( ( 138 ) ) آدمى بر قدر يك طشت خمير
بر فزود از آسمان و از اثير
( ( 139 ) ) هيچ كرّمنا شنيد اين آسمان
كه شنيد اين آدمىّ پر غمان ؟
( ( 140 ) ) بر زمين وچرخ عرضه كرد كس
خوبى روى واصابت در گمان
( ( 142 ) ) پيش صورتهاى حمام اى ولد
عرضه كردى هيچ سيم اندام خود
( ( 143 ) ) بگذرى زان نقشهاى همچو حور
خلوت آرى با عجوزى نيم كور
( ( 144 ) ) در عجوزى چيست كايشان را نبود
كاو تو را زان نقشها با خود ربود
( ( 145 ) ) تو نگويى من بگويم در بيان
عقل وحس و درك وتدبير است وجان
( ( 146 ) ) در عجوزه جان آميزش كنيست
صورت گرمابه ها را روح نيست
( ( 147 ) ) صورت گرمابه گر جنبش كند
در زمان از صد عجوزت بركند