فلاسفهء كلاسيك شرقى وغربى براى عدم نمودى در ذهن قائل هستند ، به بازى لفظى شبيه تر است از بيان يك واقعيت .
ما هر چه كاوش مىكنيم ، در ذهن خود نمودى به عنوان مفهوم نيستى نمىبينيم ، آن چه كه احساس مىشود ، كه در مرحله اول عدمهاى مخصوص مانند نبودن درخت وكتاب در بيابان مثلًا ، ونبودن فرش و چراغ و غير ذلك در ذهن ما منعكس مىشوند ، يعنى با توجه به يك موجود فضا يا زمين خالى از موجود مزبور را مىبينيم ونيستى آن را از خلا مزبور انتزاع مىكنيم ، نه به اين معنا كه خلاء محض در ذهن ما صورت مىبندد ، بلكه هستى آن امور از ديده ما غايب شده و اين غياب ونامشهود و مورد درك مثبت قرار نگرفتن را عدم آن اشياء تلقى مىكنيم .
سپس در مرحلهء دوم خصوصيت آن امور مثبت را تجريد نموده با استفاده از خاصيت كلى سازى ذهن ، عدم كلى را كه ساخته شده ما است در ذهن خود مىسازيم ، بدون اين كه آن خصوصيتها كاملًا وصد در صد از عدم كلى كه از ذهن ما ساخته شده است تجريد شوند .
اين همان مسئلهء كلى سازى ذهن است كه جورج بركلى را وادار كرده است كه بگويد : كه كلى هر اندازه هم كه از خصوصياتش تجريد شود ، باز نمودى از يك يا چند خصوصيات را كه سازندهء كلى با مصاديق وافرادش مانوس بوده است دارا مىباشد .
در مرحله سوم تجريد به نهايت خود مىرسد وذهن مىتواند عدم محض را بسازد و در مقابل وجود محض قرار بدهد ، ولى نه به آن معنى كه نمودى از عدم در ذهن منعكس شود ، زيرا چنان كه گفتيم در هيچ يك از مراحل سه گانه ، نمودى از عدم در ذهن به وجود نمىآيد .
دليل روشن براى اثبات اين كه عدم يك فعاليت ذهنى است ، اين است كه خاصيت عدم سازى پيش از دوران رشد و در مردم ابتدايى وجود ندارد . زيرا جريانات ذهنى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 618
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦١٨