تفسير ابيات
در بامداد روزى سلطان محمود پادشاه غزنين به سوى ديوان رفت وهمهء اركان دولت را در آنجا ديد . گوهرى بس درخشان از خزانه بيرون كشيد و به دست وزير داد وگفت : اين گوهر چطور است وچقدر مىارزد ؟ وزير گفت پيش از صد خروار طلا ارزش دارد . سلطان محمود گفت : اين گوهر را بشكن . وزير گفت : چطور بشكنم ، من نيك خواه خزانه و مال تو هستم ؟ چگونه مىتوانم گوهرى را كه ما فوق ارزش است بشكنم ونابودش بسازم ؟ سلطان محمود به آن وزير شاد باش گفت وخلعتى به او بخشيده سپس گوهر را از دستش بگرفت وشاه هر لباس وزينت آلات كه پوشيده بود ، به او بخشيد . ساعتى اركان دولت را با قضاياى تازه وكهن مشغول كرد ، ( 1 ) وسپس گوهر را به دست فراشى داد وگفت كه اين گوهر براى كسى كه آن را مىخواهد ، چه ارزشى دارد ؟ فراش گفت اين گوهر به نصف مملكت مىارزد ، خدا از نابوديش حفظ كناد . سلطان محمود به فراش گفت ، اين گوهر را بشكن . فراش پاسخ داد : اى صاحب شمشير چون خورشيد درخشان ، شكستن اين گوهر بسى موجب دريغ وحيف است .