دادن شاه محمود گوهر را در بزم به دست وزير كه اين به چند ارزد ومبالغه كردن وزير در قيمت وفرمودن شاه وزير را كه اين را بشكن و گفتن وزير كه اين گوهر نفيس را چگونه بشكنم
گفت روزى شاه محمود غنى
آن شه غزنين وسلطان سنى
( ( 4035 ) ) يك صباحى جانب ديوان شتافت
جمله اركان را در آن ديوان بيافت
( ( 4037 ) ) گفت چون است و چه ارزد اين گهر ؟
گفت بيش ارزد ز صد خروار زر
( ( 4038 ) ) گفت بشكن ، گفت چونش بشكنم
نيك خواه مخزن ومالت منم
( ( 4039 ) ) چون روا دارم كه مثل اين گهر
كه نيابد در بها ، گردد هدر
( ( 4040 ) ) گفت شاباش وبدادش خلعتى
گوهر از وى بستد آن شاه فنى
( ( 4041 ) ) كرد ايثار وزير آن شه ز جود
هر لباس وحله كاو پوشيده
( ( 4042 ) ) بود ساعتيشان كرد مشغول سخن
از قضيهء تازه وسرّ كهن
( ( 4043 ) ) بعد از آن دادش به دست حاجبى
كه چه ارزد اين به دست طالبى ؟
( ( 4044 ) ) گفت ارزد اين به نيمهء مملكت
حافظش بادا خدا از مهلكت
( ( 4045 ) ) گفت بشكن ، گفت اى خورشيد تيغ
بس دريغ است اين شكستن بس دريغ
( ( 4046 ) ) قيمتش بگذار بين تاب ولمع
كه شدست اين نور روز او را تبع
( ( 4047 ) ) دست كى جنبد مرا در كسر او
كى خزانه شاه را باشم عدو
( ( 4048 ) ) شاه خلعت داد وادارش فزود
پس دهان در مدح عقل او گشود
( ( 4049 ) ) بعد يك ساعت به دست مير داد
درّ را كاين امتحان كن بازدياد
( ( 4050 ) ) او همين گفت و همه مىران همين
هر يكى را خلعتى داد او ثمين
( ( 4051 ) ) جامگىهاشان همىافزود شاه
آن خسيسان را ببرد از ره به چاه
( ( 4052 ) ) همچنين گفتند پنجه شصت امير
جملگان يك يك به تقليد وزير
( ( 4053 ) ) گر چه تقليد است استون جهان
هست رسوا هر مقلد زامتحان
شاه چون كرد امتحان جملگان
مال وخلعت برد هر يم بىكران