حكايت خليفه مصر وشاه موصل و فرستادن لشكر به طلب كنيزك وصفت كردن غمازان ونقش او بر كاغذ بستن
( ( 3831 ) ) مر خليفهء مصر را غماز گفت
كه شه موصل به حورى گشت جفت
( ( 3832 ) ) يك كنيزك دارد او اندر كنار
كه به عالم نيست مانندش نگار
( ( 3833 ) ) در بيان نايد كه حسنش بىحد است
نقش او اينست كاندر كاغذ است
( ( 3834 ) ) نقش در كاغذ چو ديد آن كيقباد
خيره گشت وجام از دستش فتاد
( ( 3835 ) ) پهلوانى را فرستاد آن زمان
سوى موصل با سپاهى بس گران
( ( 3836 ) ) كه اگر ندهد به تو آن ماه را
بركَن از بن آن در ودرگاه را
( ( 3837 ) ) ور دهد تركش كن ومه را بيار
تا كشم من بر زمين مه را كنار
( ( 3838 ) ) پهلوان شد سوى موصل با حشم
با هزاران رستم صاحب عَلَم
( ( 3839 ) ) چون ملخها بىعدد بر گرد دشت
قاصد اهلاك اهل شهر گشت
( ( 3840 ) ) هر نواحى منجنيقى از نبرد
همچو كوه قاف او بر كار كرد
( ( 3841 ) ) زخم تير وسنگهاى منجنيق
تيغها بر گرد چون برق بريق
( ( 3842 ) ) هفتهاى كرد اين چنين خون ريز گرم
برج سنگين سست شد چون موم نرم
( ( 3843 ) ) شاه موصل ديد پيكار مهول
پس فرستاد از درون پيشش رسول
( ( 3844 ) ) كه چه مىخواهى ز خون مؤمنان
كشته مىگردند زين حرب گران
( ( 3845 ) ) گر مرادت ملك و شهر موصل است
بىچنين خون ريزى اينت حاصل است
( ( 3846 ) ) من روم بيرون ز شهر اينك درآ
تا نگيرد خون مظلومان تو را
( ( 3847 ) ) ور مرادت گوهر وسيم وزر است
اين ز ملك و شهر خود آسانتر است
هر چه مىبايد تو را از سيم وزر
مىفرستم چيست اين آشوب وشر
تفسير ابيات
سخن چينى به خليفهء مصر گفت كه : شاه موصل كنيزكى حورىوش دارد كه نظيرش در دنيا ديده نمىشود ، زيبايى آن كنيز قابل توصيف نيست ، نقش صورتش