حكايت مهمان وكدخدا وزن وبيان فضيلت مهماندارى
( ( 3647 ) ) آن يكى را بىگهان آمد قنق
ساخت او را همچو طوق اندر عنق
( ( 3648 ) ) خوان كشيد او را كرامتها نمود
آن شب اندر كوى ايشان سور بود
( ( 3649 ) ) مرد زن را گفت پنهانى سخن
كامشب اى خاتون دو جامهء خواب كن
( ( 3650 ) ) بستر ما را بگستر سوى در
بهر مهمان گستر آن سوى دگر
( ( 3651 ) ) گفت زن فرمان برم خدمت كنم
سمع وطاعت اى دو چشم روشنم
( ( 3652 ) ) هر دو بستر گستريد و رفت زن
سوى ختنه سور كرد آنجا وطن
( ( 3653 ) ) ماند مهمان عزيز و شوهرش
نقل بنهادند از خشك وترش
( ( 3654 ) ) در سمر گفتند هر دو منتخب
سرگذشت نيك و بد تا نيم شب
( ( 3655 ) ) بعد از آن مهمان ز خواب و از سمر
شد در آن بستر كه بد آن سوى در
( ( 3656 ) ) شوهر از خجلت به دو چيزى نگفت
كه مرا اين سوست اى جان چاى جفت
( ( 3657 ) ) وز براى خواب تو اى بو الكرم
بستر آن سوى دگر افكنده ام
( ( 3658 ) ) آن قرارى كه بزن او كرده بود
گشت مبدل آن طرف مهمان غنود
( ( 3659 ) ) آن شب آنجا سخت باران درگرفت
كز شكوه ابرشان آمد شگفت
( ( 3660 ) ) زن بيامد بر گمان آنكه شو
سوى در خفته است و آن سو آن عمو
( ( 3661 ) ) رفت عريان در لحاف آن دم عروس
داد مهمان را به رغبت چند بوس
( ( 3662 ) ) گفت مىترسيدم اى مرد كلان
زان چه مىترسيدم آمد خود همان
( ( 3663 ) ) مرد مهمان را گل و باران نشاند
بر تو چون صابون سلطانى بماند
( ( 3664 ) ) اندرين باران و گل او كى رود
بر سر وجان تو او تاوان شود
( ( 3665 ) ) زود مهمان جست وگفت اى زن بهل
موزه دارم من ندارم غم ز گل
( ( 3666 ) ) من روان گشتم شما را خير باد
در سفر يك دم مبادم روح شاد
( ( 3667 ) ) تا كه زوتر جانب معدن رود
كاين خوشى اندر سفر رهزن شود
( ( 3668 ) ) زن پشيمان شد از اين گفتار سرد
چون رميد و رفت آن مهمان فرد