تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 496

مساهمون:

ص٤٩٦
جواب گفتن امير مر آن شفيعان را وقبول نكردن شفاعت به جهت گستاخى كه كرده است وسبو را شكسته
( ( 3553 ) ) مير گفت او كيست تا سنگى زند بر سبوى ما سبو را بشكند ( ( 3554 ) ) چون گذر سازد بكوبم شير نر ترس ترسان بگذرد با صد حذر بلكه بگذارد ز هيبت پنچه را مور گردد پيش قهرم اژدها ( ( 3555 ) ) بندهء ما را چرا آزرد دل كرد ما را پيش مهمانان خجل ( ( 3556 ) ) شربتى كان به ز خون اوست ريخت اين زمان همچون زنان از ما گريخت ( ( 3557 ) ) ليك جان از دست من او كى برد گر شود چون مرغ و بر بالا پرد ( ( 3558 ) ) تير قهر خويش بر پرّش زنم پرّ و بال مرده ريگش بركنم ور شود چون ماهى اندر آب در از نهيب من شود زير و زبر ( ( 3559 ) ) ور رود در سنگ سخت از كوششم از دل سنگش كنون بيرون كشم جان نخواهد برد از شمشير من ور كند صد حيله وتدبير وفن ( ( 3560 ) ) من برانم بر تن او ضربتى كان بود مر ديگران را عبرتى كار او سالوس وزرق وحيلت است ليك مقصودش بيان شهرت است ( ( 3561 ) ) با همه سالوس و با ما نيز هم ؟ داد او وصد چو او اين دم دهم بر سرش چندان زنم گرز گران كز تنش بيرون رود گنج روان ( ( 3562 ) ) خشم خون خوارش شده بد سركشى از دهانش مىدرخشيد آتشى

تفسير ابيات

امير در پاسخ شفاعتگران مىگويد : آن زاهد چه كسى است كه سنگى بر سبوى ما بزند و آن را بشكند من آن قهرمان پيروزم كه اگر شير نر با ترس وبيم گذارش از كويم بيافتد ، با صد احتياط مىگذرد و بلكه از هيبت من پنجه هاى درنده اش را فراموش مىكند واژدها در مقابل قهر وسطوت من مانند مور ناتوان مىگردد .