حكايت كافرى كه گفتندش در عهد ابا يزيد كه مسلمان شود جواب گفتن او ايشان را
( ( 3356 ) ) بود گبرى در زمان بايزيد
گفت او را يك مسلمان سعيد
( ( 3357 ) ) كه چه باشد گر تو اسلام آورى
تا بيابى صد نجات وسرورى ؟
( ( 3358 ) ) گفت اين اسلام اگر هست اى مريد
آن كه دارد شيخ عالم بايزيد
( ( 3359 ) ) من ندارم طاقت آن تاب آن
كان فزون آمد ز كوششهاى جان
( ( 3360 ) ) گرچه در ايمان ودين ناموقنم
ليك در ايمان او بس مومنم
( ( 3361 ) ) دارم ايمان كاو ز جمله برتر است
بس لطيف و با فروغ و با فر است
( ( 3362 ) ) مؤمن ايمان اويم در جهان
گر چه مهرم هست محكم بر دهان
( ( 3363 ) ) باز خود ايمان گر ايمان شماست
نى بدان ميلستم ونى اشتهاست
( ( 3364 ) ) آن كه صد ميلش سوى ايمان بود
چون شما را ديد آن فاتر شود
( ( 3365 ) ) زان كه نامى بيند ومعنيش نى
چون بيابان را مفازه گفتنى
( ( 3366 ) ) چون به ايمان شما او بنگرد
عشق او زآورد ايمان بفسرد
تفسير ابيات
در زمان با يزيد بسطامى گبرى بود ، روزى يك مسلمان سعادتمند به او گفت : كه چه مىشود اگر تو اسلام مرا بپذيرى و به نجات وسرورى برسى آن گبر پاسخ داد : اگر اسلام آن دين است كه با يزيد دارد ، من طاقت وتوان اسلام او را كه ما فوق كوششهاى جان است ، ندارم . اگر چه من در بارهء ايمان ودين به حال يقين نرسيدهام ، ولى ايمانى بس شديد به ايمان بايزيد دارم ، من ايمان دارم كه او بالاتر است ولطيفتر و پر فروغتر است . من ايمان به ايمان بايزيد دارم ، اگر چه مهرى محكم بر دهانم زده شده است .
و اگر از اين اسلام و ايمان كه مىگويى مقصودت همان ايمان است كه شماها