( ( 3377 ) ) در عذاب ودرد واشكنجه بُدم
كه بجنبد سلسلهء او دم به دم
( ( 3378 ) ) هيچ چاره مىندانستم در آن
تا فرو خواند اين مؤذن اين اذان
( ( 3379 ) ) گفت دختر چيست اين مكروه بانگ
كه به گوشم آمد اين دو چار دانگ
( ( 3380 ) ) من همه عمر اين چنين آواز زشت
هيچ نشنيدم در اين دير وكنشت
( ( 3381 ) ) خواهرش گفتا كه اين بانگ اذان
هست اعلام وشعار مؤمنان
( ( 3382 ) ) باورش نامد بپرسيد از دگر
آن دگر هم گفت آرى اى قمر
( ( 3383 ) ) چون يقين گشتش رخ او زرد شد
وز مسلمانى دل او سرد شد
( ( 3384 ) ) باز رستم من ز تشويش وعذاب
دوش خوش خفتم در آن بىخوف خواب
( ( 3385 ) ) راحتم اين بود از آواز او
هديه آوردم به شكر ، آن مرد كو ؟
( ( 3386 ) ) چون بديدش گفت اين هديه بگير
چون مرا گشتى مجير ودستگير
( ( 3387 ) ) آنچه كردى با من از احسان و بر
بندهء تو گشتهام من مستمر
( ( 3388 ) ) گر به مال وملك و ثروت فردمى
من دهانت را پر از زر كردمى
( ( 3389 ) ) هست ايمان شما زرق ومجاز
راهزن همچون كه آن بانگ نماز
( ( 3390 ) ) ليك از ايمان وصدق بايزيد
چند حسرت بر دل وجانم رسيد
( ( 3391 ) ) همچو آن زن كاو جماع خر بديد
گفت آوه زان خر فحل فريد
( ( 3392 ) ) گر جماع اين است كايد از خران
در كس ما مىريند اين شوهران
( ( 3393 ) ) داد جمله داد ايمان بايزيد
آفرينها بر چنين شاه فريد
( ( 3394 ) ) قطرهء ايمانش در بحر ار رود
بحر اندر قطره اش غرقه شود
( ( 3395 ) ) همچو آتش ذرّهاى در بيشه ها
كاندران ذرّه شود بيشه فنا
( ( 3396 ) ) چون خيالى در دل شه يا سپاه
مىكند در جنگ خصمان را تباه
( ( 3397 ) ) يك ستاره در محمد رو نمود
تا فنا شد كفر هر گبر وجهود
يك ستاره در محمد شد سطرب
تا فنا شد كفر جمله شرق وغرب
( ( 3398 ) ) آنكه ايمان يافت رفت اندر امان
كفرهاى باقيان شد در گمان
( ( 3399 ) ) كفر صرف اولين بارى نماند
يا مسلمانى و يا بيمى نشاند
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 461
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٦١