( ( 3229 ) ) كه مهان ما بدانند اين جواب
گر چه از ما شد نهان وجه صواب
( ( 3230 ) ) پوز بند وسوسه عشق است وبس
ور نه كى وسواس را بسته است كس
( ( 3231 ) ) عاشقى شو شاهد خوبى بجو
صيد مرغابى همىكن جو به جو
( ( 3232 ) ) كى برى زان آب آبت را برد
كى كنى زان فهم فهمت را خورد
( ( 3233 ) ) غير اين معقولها معقولها
يا بى اندر عشق با فرّ وبها
( ( 3234 ) ) غير اين عقل تو حق را عقلهاست
كه بدان تدبير اسباب شماست
( ( 3235 ) ) تا بدين عقل آورى ارزاق را
زان دگر مفرش كنى اطباق را
( ( 3236 ) ) عشر امثالت دهد تا هفتصد
چون به بازى عقل در عشق صمد
( ( 3237 ) ) آن زنان چون عقلها دربافتند
بر رواق عشق يوسف تاختند
( ( 3238 ) ) عقلشان يك دم ستد ساقى عمر
سير گشتند از خرد باقى عمر
( ( 3239 ) ) اصل صد يوسف جمال ذو الجلال
اى كم از زن شو فداى آن جمال
( ( 3240 ) ) عشق برّد بحث را اى جان وبس
كم ز گفت وگو شود فرياد رس
( ( 3241 ) ) حيرتى آيد ز عشق آن نطق را
زهره نبود كه كند او ماجرا
( ( 3242 ) ) كاو بترسد گر جوابى وا دهد
گوهرى از لنج او بيرون فتد
( ( 3243 ) ) لب ببندد سخت او از خير وشر
تا مبادا كز دهان افتد گهر
( ( 3244 ) ) همچنان كه گفت آن يار رسول
چون نبى برخواندى بر ما فضول
( ( 3245 ) ) آن رسول مجتبى وقت نثار
خواستى از ما حضور وصد وقار
( ( 3246 ) ) آن چنان كه بر سرت مرغى بود
كز فواتش جان تو لرزان شود
( ( 3247 ) ) پس نيارى هيچ جنبيدن ز جا
تا نگيرد مرغ خوب تو هوا
( ( 3248 ) ) پس نيارى زد ببندى سرفه را
تا نيايد ناگهان پرّد هما
( ( 3249 ) ) ور كست شيرين بگويد يا ترش
بر لب انگشتى نهى يعنى خمش
( ( 3250 ) ) حيرت آن مرغ است خاموشت كند
برنهد سر پوش و پر جوشت كند
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 433
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٣٣