صيد كردن شير آن خر را و تشنه شدن شير از كوشش ، رفت به چشمه تا آب خورد ، تا باز آمدن شير جگر بند ودل وجگر نيافت از روبه پرسيد كه كو دل وجگر ؟ روبه گفت اگر او را دل وجگر بودى آن چنان سياستى ديده بود آن روز و به هزار حيله جان برده كى بر تو باز آمدى لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير
( ( 2870 ) ) برد خر را روبهك تا پيش شير
پاره پاره كردش آن شير دلير
( ( 2871 ) ) تشنه شد از كوشش آن سلطان دد
رفت سوى چشمه تا آبى خورد
( ( 2872 ) ) روبهك خورد آن جگر بند دلش
آن زمان چون فرصتى شد حاصلش
( ( 2873 ) ) شير چون وا گشت از چشمه بخور
جست دل از خر نه دل بُد نه جگر
( ( 2874 ) ) گفت روبه را جگر كو ؟ دل چه شد ؟
كى نباشد جانور را زين دو بدّ
( ( 2875 ) ) گفت اگر بودى ورا دل با جگر
كى بدين جا آمدى بار دگر
( ( 2876 ) ) آن قيامت ديده و آن رستخيز
وان ز كوه افتادن از هول گريز
( ( 2877 ) ) گر جگر بودى ورا با دل بدى
بار ديگر كى بدينجا آمدى
( ( 2878 ) ) چون ندارد نور دل ، دل نيست آن
چون نباشد روح جز گل نيست آن
( ( 2879 ) ) آن زجاجى كاو ندارد نور جان
بول وقاروره است قنديلش مخوان
( ( 2880 ) ) نور مصباح است داد ذو الجلال
صنعت خلق است آن شيشهء سفال
( ( 2881 ) ) لاجرم در ظرف باشد اعتدال
در لهبها نبود الا اتحاد
( ( 2882 ) ) نور شش قنديل چون آميختند
نيست اندر نورشان اعداد و چند
( ( 2883 ) ) آن جهود از ظرفها مشرك شدست
نور ديد آن مؤمن ومدرك شدست
( ( 2884 ) ) چون نظر بر روح افتد مرد را
پس يكى بيند خليل ومصطفى
( ( 2885 ) ) چون كه آبش هست جو خود آن بود
آدمى آن است كاو را جان بود
( ( 2886 ) ) اين نه مردانند اينها صورتند
مردهء نانند وكشتهء شهوتند