حكايت آن راهب كه به روز روشن با شمع در طلب آدمى مىگشت
( ( 2887 ) ) آن يكى با شمع برمىگشت روز
گرد هر بازار دل پر عشق وسوز
( ( 2888 ) ) بو الفضولى گفت او را كاى فلان
هين چه مىجويى به پيش هر دكان ؟
( ( 2889 ) ) هين چه مىجويى تو هر سو با چراغ
در ميان روز روشن چيست لاغ ؟
( ( 2890 ) ) گفت مىجويم به هر سو آدمى
كاو بود حىّ از حيات آن دمى
گفت من جوياى انسان گشته ام
مىنيايم هيچ وحيران گشته ام
( ( 2891 ) ) هست مردى ؟ گفت اين بازار پر
مردمانند آخر اى دانا حر
( ( 2892 ) ) گفت خواهم مرد بر جادهء دو ره
در ره خشم و به هنگام شره
( ( 2893 ) ) وقت خشم و وقت شهوت مرد كو ؟
طالب مردى دوانم كو به كو
( ( 2894 ) ) كو در اين دو حال مردى در جهان
تا فداى او كنم امروز جان
( ( 2895 ) ) گفت نادر چيز مىجويى وليك
غافل از حكم خدايى نيك نيك
( ( 2896 ) ) ناظر فرعى ز اصلى بىخبر
فرع ماييم اصل احكام قدر
( ( 2897 ) ) چرخ گردان را قضا گم ره كند
صد عطارد را قضا ابله كند
( ( 2898 ) ) تنگ گرداند جهان چاره را
آب گرداند حديد وخاره را
( ( 2899 ) ) اى قرارى داده ره را گام گام
خام خامى خام خامى خام خام
( ( 2900 ) ) چون بديدى گردش سنگ آسيا
آب جو را هم ببين آخر بيا
( ( 2901 ) ) خاك را ديدى برآمد در هوا
در ميان خاك بنگر باد را
( ( 2902 ) ) ديگهاى فكر مىبينى به جوش
اندر آتش هم نظر مىكن به هوش
( ( 2903 ) ) گفت حق ايوب را در مكرمت
من به هر موئيت صبرى دادمت
( ( 2904 ) ) هين به صبر خود مكن چندين نظر
صبر ديدى صبر دادن را نگر
( ( 2905 ) ) چند بينى گردش دولاب را
سر برون كن هم ببين ميراب را
( ( 2906 ) ) تو همىگويى كه مىبينم وليك
پديد آن را بس علامتهاست نيك
( ( 2907 ) ) گردش كف را چو ديدى مختصر
حيرتت بايد به دريا در نگر