تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 300

مساهمون:

ص٣٠٠
رفتن آن شيخ به خانهء اميرى بهر كديه روزى چهار بار با زنبيل به اشارت غيبى وعتاب كردن امير او را بدان وقاحت و عذر آوردن شيخ امير را
( ( 2749 ) ) شيخ روزى چار كرّت چون فقير بهر كديه رفت در قصر امير ( ( 2750 ) ) در كفش زنبيل وشيئى لله ز نان خالق جان مىبجويد تاى نان ( ( 2751 ) ) نعلهاى باژگونه است اى پسر عقل كلى را كند هم خيره سر ( ( 2752 ) ) چون اميرش ديد گفتش كاى وقيح گويمت چيزى ، منه نامم شحيح اى خس بىشرم چند اين جستجو تا كى و تا چند با رزق دو تو ؟ ( ( 2753 ) ) اين چه سغرى و چه روى است و چه كار كه به روزى اندر آيى چاربار ( ( 2754 ) ) كيست اين جا شيخ اندر بند تو من نديدم نر گدا مانند تو ( ( 2755 ) ) حرمت و آب گدايان برده اى اين چه عباسىّ زشت آورده اى ( ( 2756 ) ) غاشيه بر دوش تو عباس دبس هيچ ملحد را مبادا اين نفس نحس ( ( 2757 ) ) گفت اميرا ، بنده فرمانم خموش زآتشم آگه نهاى چندين مجوش ( ( 2758 ) ) بهر نان در خويش حرص ار ديدمى اشكم نان خواره را بدريدمى ( ( 2759 ) ) هفت سال از سوز عشق جسم پز در بيابان خورده‌ام من برگ رز ( ( 2760 ) ) تا ز برگ خشك تازه خوردنم سبز گشته بود اين رنگ تنم ( ( 2761 ) ) تا تو باشى در حجاب بو البشر سرسرى در عاشقان كمتر نگر ( ( 2762 ) ) زيركان كه موى را بشكافتند علم هيئت را به جان دريافتند ( ( 2763 ) ) علم نيرنجات وسحر وفلسفه گرچه نشناسند حقّ المعرفة ( ( 2764 ) ) ليك كوشيدند تا امكان خود برگذشتند از همه اقران خود ( ( 2765 ) ) عشق غيرت كرد و خود را دركشيد شد چنين خورشيد زايشان ناپديد ( ( 2766 ) ) نور چشمى كه به روز استاره ديد آفتابى چون از او رو دركشيد ( ( 2767 ) ) زين گذر كن پند من بپذير هين عاشقان را تو به چشم عشق بين ( ( 2768 ) ) وقت نازك گشته وجان در رصد با تو نتوان گفت اين دم عذر خود
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 300 | محمد تقي جعفري