رفتن آن شيخ به خانهء اميرى بهر كديه روزى چهار بار با زنبيل به اشارت غيبى وعتاب كردن امير او را بدان وقاحت و عذر آوردن شيخ امير را
( ( 2749 ) ) شيخ روزى چار كرّت چون فقير
بهر كديه رفت در قصر امير
( ( 2750 ) ) در كفش زنبيل وشيئى لله ز نان
خالق جان مىبجويد تاى نان
( ( 2751 ) ) نعلهاى باژگونه است اى پسر
عقل كلى را كند هم خيره سر
( ( 2752 ) ) چون اميرش ديد گفتش كاى وقيح
گويمت چيزى ، منه نامم شحيح
اى خس بىشرم چند اين جستجو
تا كى و تا چند با رزق دو تو ؟
( ( 2753 ) ) اين چه سغرى و چه روى است و چه كار
كه به روزى اندر آيى چاربار
( ( 2754 ) ) كيست اين جا شيخ اندر بند تو
من نديدم نر گدا مانند تو
( ( 2755 ) ) حرمت و آب گدايان برده اى
اين چه عباسىّ زشت آورده اى
( ( 2756 ) ) غاشيه بر دوش تو عباس دبس
هيچ ملحد را مبادا اين نفس نحس
( ( 2757 ) ) گفت اميرا ، بنده فرمانم خموش
زآتشم آگه نهاى چندين مجوش
( ( 2758 ) ) بهر نان در خويش حرص ار ديدمى
اشكم نان خواره را بدريدمى
( ( 2759 ) ) هفت سال از سوز عشق جسم پز
در بيابان خوردهام من برگ رز
( ( 2760 ) ) تا ز برگ خشك تازه خوردنم
سبز گشته بود اين رنگ تنم
( ( 2761 ) ) تا تو باشى در حجاب بو البشر
سرسرى در عاشقان كمتر نگر
( ( 2762 ) ) زيركان كه موى را بشكافتند
علم هيئت را به جان دريافتند
( ( 2763 ) ) علم نيرنجات وسحر وفلسفه
گرچه نشناسند حقّ المعرفة
( ( 2764 ) ) ليك كوشيدند تا امكان خود
برگذشتند از همه اقران خود
( ( 2765 ) ) عشق غيرت كرد و خود را دركشيد
شد چنين خورشيد زايشان ناپديد
( ( 2766 ) ) نور چشمى كه به روز استاره ديد
آفتابى چون از او رو دركشيد
( ( 2767 ) ) زين گذر كن پند من بپذير هين
عاشقان را تو به چشم عشق بين
( ( 2768 ) ) وقت نازك گشته وجان در رصد
با تو نتوان گفت اين دم عذر خود