مسلماً عاشق از عشق خود به معشوقش لذت مىبرد ، اگر هم در حالات فراق وحالات ديگر ، غم واندوهى به سراغ عاشق بيايد ، تصور لذت عالىتر همان غم واندوه را براى او قابل هضم مىسازد ، بلكه اندوه دوران فراق كه همراه با اشتياق لذت انگيز است ، خود نوعى از لذت را دارا است كه بعضى از ادبا وروان شناسان آن را از لذت وصال بالاتر مىدانند .
با يك تحليل دقيقتر مىتوان گفت كه فراق تنها موجب افزايش سوز وهيجان وشدت جويندگى است و اما لذت واشتياق مربوط به ماهيت مثبت خود عشق است ، ولى اين درد ولذت حالت تركيبى در روان آدم عاشق به وجود مىآورد كه خود عاشق غالباً از تحليل آن عاجز است . لذا اگر مقصود سعدى از بيت زير :
آب حيات من است خاك سر كوى دوست
گر دو جهان خرميست ما وغم روى دوست
عشق مجازى به معناى معمولى بوده باشد ، مضمونى است ادبى محض ، نه فلسفى وروانى دقيق .
مخصوصاً با نظر به اشتياق به زيبايى ووصول به كمال و خير كه در پديده عشق وجود دارد ، مىتوان گفت :
احساس لذت وجذب آن به خود ، ملازم قطعى عشق است ولى مىدانيم كه لذت عشق مجازى قابل مطرح كردن در عشق حقيقى نيست وتفاوت اين دو لذت به اندازهء تفاوت ميان سن توماس وفرويد است .
اين مطلب را نظامى قرنها پيش از فرويد و بدون پرده پوشى وشعر بازى صريحاً گفته است :
عشقى كه نه عشق جاودانى است
بازيچهء شهوت جوانى است
بنا بر اين سير روانى عاشق چنين است كه حس زيبا يا بى و كمال جويى او براى به دست آوردن لذت براى خود به فعاليت مىافتد ومىخواهد با دريافت زيبايى و كمال ، خود خويشتن را به ايده آل برساند ، وقتى كه به سوى زيبايى و كمال معشوق مىگرايد ، بازيگرى تصنعى او شروع مىشود و براى داشتن معشوق