چون كه با معشوق گشتى همنشين
دفع كن دلاله گان را بعد از اين ( 1 ) آن چه ارزد صيد را عشق است وبس
ليك او كى گنجد اندر دام كس ( 2 ) تو به يك خوارى گريزانى ز عشق
تو به جز نامى چه مىدانى ز عشق
عشق را صد ناز واستكبار هست
عشق با صد ناز مىآيد به دست ( 3 ) ترس مويى نيست اندر پيش عشق
جمله قربانند اندر كيش عشق ( 4 ) عاشق آن ليلى كور وكبود
ملك عالم پيش او يك تره بود ( 5 ) بنده دام خلعت وادرار جوست
خلعت عاشق همه ديدار اوست
شد چنين شيخى گداى كو به كو
عشق آمد لا ابالى اتقوا ( 6 ) زين گذر كن پند من بپذير هين
عاشقان را تو به چشم عشق بين ( 7 ) پوز بند وسوسه عشق است وبس
ور نه كى وسواس را بسستست كس
عاشقى شو شاهد خوبى بجو
صيد مرغابى همىكن جو به جو ( 8 ) آن زمان چون عقلها درباختند
بر رواق عشق يوسف تاختند
عشق بُرّد بحث را اى جان وبس
كاو ز گفت وگو شود فرياد رس
حيرتى آمد ز عشق آن نطق را
زهره نبود كه كند او ماجرا ( 9 ) نيست آگه آن كشش از جرم و داد
ليك بس جادوست عشق واعتقاد
زان كه عشق افسون خود بر بود و رفت
ماند خاكستر چو آتش رفت تفت ( 10 )
هامش
( 1 ) دفتر سوم ، ص 248 ب 64 . .
( 2 ) دفتر پنجم ، ص 285 ب 50 . .
( 3 ) دفتر پنجم ، ص 298 ب 19 ، 20 . .
( 4 ) دفتر پنجم ، ص 415 ب 64 . .
( 5 ) دفتر پنجم ، ص 325 ب 33 . .
( 6 ) دفتر پنجم ، ص 325 ب 33 . .
( 7 ) دفتر پنجم ، ص 326 12 . .
( 8 ) دفتر پنجم ، ص 333 ب 54 . .
( 9 ) دفتر پنجم ، ص 333 ب 60 و 63 و 64 . .
( 10 ) دفتر پنجم ، ص 334 ب 16 و 29 . .