( ( 2461 ) ) واى آن كه عقل او ماده بود
نفس زشتش نرّ وآماده بود
( ( 2462 ) ) لاجرم مغلوب باشد عقل او
جز سوى خسران نباشد نقل او
( ( 2463 ) ) اى خنك آن كس كه عقلش نر بود
نفس زشتش ماده ومضطر بود
( ( 2464 ) ) عقل جزوىاش نر وغالب بود
نفس انثى را خرد سالب بود
( ( 2465 ) ) حملهء ماده به صورت هم جريست
آفت او همچو آن خر از خريست
( ( 2466 ) ) وصف حيوانى بود بر زن فزون
زان كه سوى رنگ و بو دارد ز كون
( ( 2467 ) ) رنگ و بوى سبزه زاران خر شنيد
جمله حجتها ز طبع او رميد
( ( 2468 ) ) تشنه محتاج مطر شد وابر نى
نفس را جوع البقر شد صبر نى
( ( 2469 ) ) اسپر آهن بود صبر اى پدر
حق نوشته بر سپر جاء الظفر
( ( 2470 ) ) صد دليل آرد مقلد در بيان
از قياسى گويد آن را نز عيان
( ( 2471 ) ) مشك آلوده است اما مشك نيست
بوى مشكستش ولى جز پشك نيست
( ( 2472 ) ) تا كه پشكش مشك گردد اى مريد
سالها بايد در آن روضه چريد
( ( 2473 ) ) كه نبايد خورد جو هم چون خران
آهوانه در ختن چر ارغوان
( ( 2474 ) ) رو به صحراى ختن با آن نفر
جز قرنفل ياسمن يا گل مچ
( ( 2475 ) ) معده را خو كن بدان ريحان و گل
تا بيابى حكمت قوت رسل
( ( 2476 ) ) خوى معده زين كَه و جو باز كن
خوردن ريحان و گل آغاز كن
( ( 2477 ) ) معدهء تن سوى كهدان مىكشد
معدهء دل سوى ريحان مىكشد
( ( 2478 ) ) هر كه كاه و جو خورد قربان شود
هر كه نور حق خورد قربان شود
( ( 2479 ) ) نيم تو مشك است ونيمى پشك بين
هين ميفزا پشك افزا مشك چين
( ( 2480 ) ) آن مقلد صد دليل وصد بيان
بر زبان آرد ندارد هيچ جان
جان او خالى از آن گفتار او
كله اش بىمغز زان اسرار او
( ( 2481 ) ) چون كه گوينده ندارد جان وفر
گفت او را كى بود برگ وثمر
( ( 2482 ) ) مىكند گستاخ مردم را به راه
او به جان لرزانتر است از برگ كاه
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 143
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٤٣