مثل آوردن اشتر در بيان آن كه در مخبر دولتى فر واثر آن چون نبينى جاى متهم داشتن باشد كه او مقلد است در آن
( ( 2440 ) ) آن يكى پرسيد اشتر را كه هى
از كجا مىآيى اى اقبال پى ؟
( ( 2441 ) ) گفت از حمام گرم كوى تو
گفت خود پيداست در زانوى تو
( ( 2442 ) ) مار موسى ديد فرعون عنود
مهلتى مىخواست نرمى مىنمود
( ( 2443 ) ) زيركان گفتند بايستى كه اين
تندتر گشتى چو هست او رب دين
( ( 2444 ) ) معجزه گر اژدها گر مار بد
نخوت وخشم خدايىاش چه شد
( ( 2445 ) ) ربّ اعلى گر وى است اندر جلوس
بهر يك كرمى چيست اين چاپلوس ؟
( ( 2446 ) ) نفس تو تا مست نقل است ونبيد
دان كه روحت خوشهء غيبى نديد
( ( 2447 ) ) كه علامات است زان ديدار نور
التجافى منك عن دار الغرور
( ( 2448 ) ) مرغ چون بر آب شورى مىتند
آب شيرين را نديدست او مدد
( ( 2449 ) ) بلكه تقليد است آن ايمان او
روى ايمان را نديده جان او
( ( 2450 ) ) پس خطر باشد مقلد را عظيم
از ره ورهزن ز شيطان رجيم
( ( 2451 ) ) چون ببيند نور حق ايمن شود
زاضطرابات شك او ساكن شود
( ( 2452 ) ) تا كف دريا نيايد سوى خاك
كاصل او آمد بود در اصطكاك
( ( 2453 ) ) خاكى است آن كف غريب است اندر آب
در غريبى چاره نبود زاضطراب
( ( 2454 ) ) چون كه چشمش باز شد و آن نقش خواند
ديو را بر وى دگر دستى نماند
( ( 2455 ) ) گر چه با روباه خر اسرار گفت
سرسرى گفت ومقلَّدوار گفت
( ( 2456 ) ) آب را بستود واو تايق نبود
رخ دريد وجامه او عاشق نبود
( ( 2457 ) ) از منافق عذر رد آمد نه خوب
زان كه در لب بود آن نى در قلوب
( ( 2458 ) ) بوى سيبش هست جزو سيب نى
بو در او جز از پس آسيب نى
( ( 2459 ) ) حملهء زن در ميان كارزار
نشكند صف بلكه گردد كارزار
( ( 2460 ) ) گرچه مىبينى چو شير اندر صفش
تيغ بگرفته همىلرزد كفش