تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
مثل آوردن اشتر در بيان آن كه در مخبر دولتى فر واثر آن چون نبينى جاى متهم داشتن باشد كه او مقلد است در آن
( ( 2440 ) ) آن يكى پرسيد اشتر را كه هى از كجا مىآيى اى اقبال پى ؟ ( ( 2441 ) ) گفت از حمام گرم كوى تو گفت خود پيداست در زانوى تو ( ( 2442 ) ) مار موسى ديد فرعون عنود مهلتى مىخواست نرمى مىنمود ( ( 2443 ) ) زيركان گفتند بايستى كه اين تندتر گشتى چو هست او رب دين ( ( 2444 ) ) معجزه گر اژدها گر مار بد نخوت وخشم خدايىاش چه شد ( ( 2445 ) ) ربّ اعلى گر وى است اندر جلوس بهر يك كرمى چيست اين چاپلوس ؟ ( ( 2446 ) ) نفس تو تا مست نقل است ونبيد دان كه روحت خوشهء غيبى نديد ( ( 2447 ) ) كه علامات است زان ديدار نور التجافى منك عن دار الغرور ( ( 2448 ) ) مرغ چون بر آب شورى مىتند آب شيرين را نديدست او مدد ( ( 2449 ) ) بلكه تقليد است آن ايمان او روى ايمان را نديده جان او ( ( 2450 ) ) پس خطر باشد مقلد را عظيم از ره ورهزن ز شيطان رجيم ( ( 2451 ) ) چون ببيند نور حق ايمن شود زاضطرابات شك او ساكن شود ( ( 2452 ) ) تا كف دريا نيايد سوى خاك كاصل او آمد بود در اصطكاك ( ( 2453 ) ) خاكى است آن كف غريب است اندر آب در غريبى چاره نبود زاضطراب ( ( 2454 ) ) چون كه چشمش باز شد و آن نقش خواند ديو را بر وى دگر دستى نماند ( ( 2455 ) ) گر چه با روباه خر اسرار گفت سرسرى گفت ومقلَّدوار گفت ( ( 2456 ) ) آب را بستود واو تايق نبود رخ دريد وجامه او عاشق نبود ( ( 2457 ) ) از منافق عذر رد آمد نه خوب زان كه در لب بود آن نى در قلوب ( ( 2458 ) ) بوى سيبش هست جزو سيب نى بو در او جز از پس آسيب نى ( ( 2459 ) ) حملهء زن در ميان كارزار نشكند صف بلكه گردد كارزار ( ( 2460 ) ) گرچه مىبينى چو شير اندر صفش تيغ بگرفته همىلرزد كفش