مرغزارى را كه به تو مىگويم ، چنان سرسبز وشاداب است كه گويى مانند بهشت الهى است و سبزه ها در آن مرغزار تا كمر بالا آمده است .
خوشا به حال حيوانى كه به آن مرغزار رهسپار شود و در آن سبزىها بچرد كه اگر شتر در آن سبزه زار وارد شود ناپيدا گردد .
در آن چمنزار بهشتى چشمه سارها از هر سو در جريان است وجاندارانش در امن وامان .
خر از روى نفهمى وخرى از روباه نپرسيد كهاى ملعون ، اگر آن مرغزار چنان است كه تو مىگويى چرا خود تو اين قدر لاغر وزار وناتوانى ؟
( ( 2435 ) ) كو نشاط وفربهىّ وفرّ تو
چيست اين لاغر تن مضطرّ تو ؟
اگر اين شرح وتفصيلات كه در بارهء آن باغ به من گفتى دروغ وزور گويى نيست ، بچه علت چشمان تو از نعمتهاى جان بخش آن باغ خمار نيست ؟ .
اين گدا چشمى و اين ناديدگىهاى تو خبر از گدايى مىدهد نه از سرورى .
اگر تو از چشمه سار آمدهاى ، چرا سر تا سر وجودت خشك وبىطراوت است ؟ اگر تو ناف عطر زارى آهوئى ، كو بوى مشك جانفزاى تو ؟ اگر تو از گلزار بهشتى آمدهاى كو دسته گلى كه براى ارمغان مىتوانستى بياورى ؟ براى آن چه كه تو مىگويى و در شرحش داد سخن مىدهى چه نشانهاى با خود آوردهاى ؟