حواله كردن پادشاه توبهء نمامان وحجره گشايان وسزا دادن ايشان را با يار كه يعنى اين خيانت بر عرض او رفته است
( ( 2094 ) ) اين خيانت بر تن و عرض وى است
زخم بر رگهاى آن نيكويى است
( ( 2095 ) ) گرچه نفس واحديم از روى جان
ظاهراً دوريم ازين سود وزيان
( ( 2096 ) ) تهمتى بر بنده شه را عار نيست
جز مريد حلم واستظهار نيست
( ( 2097 ) ) متهم را شاه چون قارون كند
بىگنه را تو نظر كن چون كند
( ( 2098 ) ) شاه را غافل مدان از كار كس
مانع اظهار آن حلم است وبس
( ( 2099 ) ) من هنا يشفع به پيش علم او
لاابالىوار الا حلم او
( ( 2100 ) ) آن گنه اول ز حلمش مىجهد
ور نه آن هيبت مجالش كى دهد
( ( 2101 ) ) خون بهاى جرم نفس قاتله
هست بر حلمش ديت بر عاقله
( ( 2102 ) ) مست وبىخود نفس ما زان حلم بود
ديو در مستى كلاه از ما ربود
( ( 2103 ) ) ساقى حلم ار نبودى باده ريز
ديو با آدم كجا كردى ستيز
( ( 2104 ) ) گاه علم آدم ملايك را كه بود
اوستاد علم ونقاد نقود
( ( 2105 ) ) چون كه در جنت شراب حلم خورد
شد ز يك بازىّ شيطان روى زرد
( ( 2106 ) ) آن بلا درهاى تعليم ودود
زيرك ودانا وچستش كرده بود
( ( 2107 ) ) باز آن افيون حلم سخت او
دزد را آورد سوى رخت او
( ( 2108 ) ) عقل آمد سوى حلمش مستجير
ساقىام تو بودهاى دستم بگير
آيه
« مَنْ ذَا اَلَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَه إِلَّا بِإِذْنِه 2 : 255 . . . » ( 1 ) ( كيست كه در نزد او بدون اذن او شفاعت كند . )
هامش
( 1 ) سوره البقره ، آيهء 255 . .