( ( 1946 ) ) در مقام سنگى وآنگه انا
وقت مسكين گشتن توست وفنا
( ( 1947 ) ) كبر زان جويد هميشه جاه و مال
كه ز سرگين است گلخن را كمال
( ( 1948 ) ) كاين دو دايه پوست را افزون كنند
شحم ولحم وكبر وشهوت آكنند
( ( 1949 ) ) ديده را بر لُب و لب نفراشتند
پوست را زان روى لب پنداشتند
( ( 1950 ) ) پيشوا ابليس بود اين راه را
كو شكار آمد شبيكهء جاه را
( ( 1951 ) ) مال چون مار است و آن جاه اژدها
سايهء مردان زمرّد اين دو را
( ( 1953 ) ) چون بر اين ره خار بنهاد آن رئيس
هر كه خست او گفت لعنت بر بليس
( ( 1954 ) ) يعنى اين غم بر من از عذر وى است
عذر را آن مقتدى سابق پى است
( ( 1955 ) ) بعد از آن خود قرن بر قرن آمدند
جملگان بر سنت او پا زدند
( ( 1956 ) ) هر كه بنهد سنت بد اى فتى
تا در افتد بعد او خلق از عمى
( ( 1957 ) ) جمع گردد بر وى آن جمله بزه
كاو سرى بودست وايشان دم غزه
( ( 1958 ) ) ليك آدم چارق و آن پوستين
پيش مىآرد كه هستم من ز طين
( ( 1959 ) ) چون اياز آن چارقش مورود بود
لاجرم او عاقبت محمود بود
( ( 1960 ) ) هست مطلق كار ساز نيستى است
كارگاه هست كن جز نيست چيست
( ( 1961 ) ) بر نوشته هيچ بنويسد كسى
يا نهالى كارد اندر مغرسى ؟
( ( 1963 ) ) تو برادر موضع ناكشته باش
كاغذ اسپيد نابنوشته باش
( ( 1964 ) ) تا مشرف گردى از نون والقلم
تا بكارد در تو تخم آن ذو الكرم
( ( 1965 ) ) خود از اين پالوده ناليسيده گير
مطبخى كه ديدهاى ناديده گير
( ( 1966 ) ) زآن كه زين پالوده مستىها بود
پوستين وچارق از يادت رود
( ( 1967 ) ) چون درآيد وقت نزع آهى كنى
ذكر دلق وچارق آن گاهى كنى
( ( 1968 ) ) تا نگردى غرق وموج زشتيى
كه نباشد از پناهى پشتيى
( ( 1969 ) ) ياد نارى از سفينهء راستين
ننگرى در چارق و در پوستين
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 584
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٨٤