خلق الجان من مارج من نار وقوله تعالى فى حق إبليس إنه كان من الجن ففسق عن أمر ربه
( ( 1925 ) ) من ز آتش زادهام او از وحل
پيش آتش مر وحل را چه محل
( ( 1926 ) ) او كجا بود اندر آن دورى كه من
صدر عالم بودم وفخر زمن
( ( 1927 ) ) شعله مىزد آتش جان سفيد
كاتشى بود الولد سرّ أبيه
( ( 1928 ) ) نى غلط گفتم كه بد قهر خدا
علتى را پيش آوردن چرا
( ( 1929 ) ) كار بىعلت مبرا از علل
مستمر و مستقر است از ازل
( ( 1930 ) ) در كمال صنع پاك مستحث
علت حادث چه گنجد در حدث ؟
( ( 1931 ) ) سرّ أب چبود أب ما صنع اوست
صنع مغز است وأب صورت چو پوست
( ( 1932 ) ) عشق دان اى فندق تن دوستت
جانت جويد مغز وكوبد پوستت
( ( 1933 ) ) دوزخى كه پوست باشد دوستش
داد بدلنا جلودا پوستش
( ( 1934 ) ) معنى ومغزت بر آتش حاكم است
ليك آتش را قشورت هيزم است
( ( 1935 ) ) كوزهء چوبين كه در وى آب جوست
قدرت آتش همه بر ظرف اوست
( ( 1936 ) ) معنى انسان بر آتش مالك است
مالك دوزخ در آن تن هالك است
( ( 1937 ) ) پس ميفزا تو بدن معنى فزا
تا چو مالك باشى آتش را كيا
( ( 1938 ) ) پوستها بر پوست مىافزوده اى
لاجرم چون پوست اندر دوده اى
( ( 1939 ) ) ز آنكه آتش را علف جز پوست نيست
قهر حق آن كبر را گردن زنى است
( ( 1940 ) ) اين تكبر از نتبجهء پوست است
جاه و مال آن كبر را زان دوست است
( ( 1941 ) ) اين تكبر چيست از غفلت لباب
منجمد چون غفلت يخ ز آفتاب
( ( 1942 ) ) چون خبر شد ز آفتابش يخ نماند
گرم گشت ونرم گشت وتيز راند
( ( 1943 ) ) شد ز ديد لبّ جمله تن طمع
خوار وعاشق شد كه ذل من طمع
( ( 1944 ) ) چون نبيند مغز قانع شد به پوست
بند عز من قنع زندان اوست
( ( 1945 ) ) عزت اين جا گبرى است وذل دين
سنگ تا فانى نشد كى شد نگين ؟