هر لحظه در ساغر درون آدمى چشمك مىزند .
اين بادهء درونى گاهى نمايش آب حيات ووعدهء زندگى راستين به آدمى داده و به مرگى كه در انتظار بىاعتنايى به آن باده نهفته است تهديد مىكند .
بريده شدن خود طبيعى از تاك وجود آدمى كه پيوستهء به باغ هستى پيوستهء به باغبان است همان ، وافتادنش در ديگر شراب گيرى همان .
پس از انقلاب خود طبيعى آدمى به شراب مست كننده و در نتيجهء آن است كه آغاز وپايان هستى خود را به خويشتن مستند مىدارد ومىگويد :
من هستم وهستىام مستند به خود من است مىگويم ومىشنوم ، مىبويم ولمس مىكنم ومىچشم ، اين همه از آن هستى من است مىروم ومىنشينم ومىخوابم ومىخندم ومىگريم ولذت مىبرم ودرد مىكشم ، اين همه از آن هستى من است مىانديشم ، خيال مىكنم ، مجهولات را كشف مىكنم ، اين همه از آن هستى من است تصرف در طبيعت مىكنم و با افراد نوع خود روابط برقرار مىسازم ، اين همه از آن هستى من است تندرستى دارم ، بيمار مىشوم ، پيروز مىگردم ، شكست مىخورم ، اين همه از آن هستى من است عشق مىورزم ، كينه توزىها مىكنم ، از هستى خويش دفاع مىكنم ، اين همه از آن هستى من است . . . ، زيرا - من هستم وهستىام مستند به خود من است وقاحت اين سرسام وهذيان را جز در لحظات اندكى كه مىبيند حلقه هاى زنجير پولادين قوانين ضرورى از جهان هستى به دست و پاى او پيچيده است ، درك نمىكند .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 580
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٨٠