جلال الدين از اين مضمون -
هفت دريا اندرو يك قطره اى
جمله هستىها ز موجش چكره اى
به عظمت بىنهايت آدمى كه در گذرگاه بىنهايت قرار گرفته است ، وارد شده و هر يك از قطره هاى اقيانوس هستى سالك را ميناگرى مىبيند واحساس مىكند كه قلم و دهان معمولى توانايى ابراز اوصاف عالى انسانى را ندارد وآرزو كنان مىگويد :
يك دهان خواهم به پهناى فلك
تا بگويم وصف آن رشك ملك ( 1 )
با اين حال چنين دهان پهناورى را هم شايسته باز گو كردن وصف آن رشگ ملك نديده مىگويد :
ور دهان يابم چنين وصد چنين
تنگ آيد در فغان اين حنين
از اين بيت لنگ شدن پاى عقل نظرى جزئى در راه بيان عظمتى كه انسان مىتواند به آن برسد ، به خوبى آشكار مىگردد . شيشهء دل هم گنجايش خود را در
هامش
( 1 ) موضوع جالب توجه در اين مورد اين است كه جلال الدين در بارهء اياز همان هيجان روحانى را احساس مىكند كه در بارهء حسام الدين و همين هيجان نمونهء همان هيجان است كه در بارهء شمس تبريزى هم مىبينيم . و در درجهء بسيار عالى در بارهء امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام مشاهده مىشود كه مىگويد : -
تو ترازوى احد خو بودهاى * بل زبانهء هر ترازو بوده اى
باز باش اى باب رحمت تا ابد * بارگاه ما له كفواً احد
راز بگشا اى على مرتضى * اى پس از سوء القضا حسن القضا
اى على كه جمله عقل وديدهاى * شمهاى وا گو از آن چه ديده اى
بنا بر اين ، وضع روانى جلال الدين را نبايد تنها با ابراز علاقه وعشق به . تبريزى جستجو و تفسير كرد ، بلكه جلال الدين از يك افق بسيار عالى به رابطهء انسان با خدا مىنگرد و هر فردى كه توانسته است آن رابطه را درك و در صدد انجذاب به خدا برآيد و وارد حوزهء عظمت الهى گردد ونمونهاى از آن را جذب نمايد ، براى جلال الدين مانند رب النوع انسانى جلوه مىكند وعاشقش مىگردد و در توصيف ودركش عقل ودل مىبازد . .