او مردى است شاهساز ، اين كه نامش را اياز گذاشتهاند براى اين كه بد چشمان به او چشم نزنند ، حتى چشمهاى نيك براى او حسادت مىورزند زيرا كه براى زيبايى اياز نهايتى وجود ندارد . اين دهان و اين زبان قدرت بيان صفات نيك او را ندارد . لذا -
( ( 1884 ) ) يك دهان خواهم به پهناى فلك
تا بگويم وصف آن رشك ملك
( ( 1885 ) ) ور دهان يابم چنين وصد چنين
تنگ آيد در فغان اين حنين
اگر همين مقدار كم را هم نگويم مىترسم شيشه دلم از ناتوانى در هم شكند . من از آنجا كه شيشهء دل را نازك ديدهام براى تسكينش بسا جامه ها دريدهام . من در سر هر ماهاى صنم ، بىگمان سه روز ديوانه مىگردم وامروز اول آن سه روز است و روز پيروزى من است نه روز عشق به فيروزهء جماد . آرى -
( ( 1890 ) ) هر دلى كاندر غم شه مىبود
دم بدم او را سر مه مىبود