در بيان آن كه آن چه بيان كرده مىشود صورت قصه است كه در صورت گران است و در خور آئينه تصوير ايشان و از قدوسى حقيقت آن ، نطق را شرم مىآيد و از خجالت قلم سروريش گم مىكند والعاقل يكفيه الاشاره
( ( 1891 ) ) قصه محمود واوصاف اياز
چون شدم ديوانه رفت اكنون ز ساز
( ( 1892 ) ) زآن كه پيلم ديد هندستان به خواب
از خراج اميد بر ده شد خراب
( ( 1893 ) ) كيف يأتى النظم لي والقافيه
بعد ما ضاعت أصول العافيه
( ( 1894 ) ) ما جنون واحد لى في الشجون
بل جنون فى جنون فى جنون
( ( 1895 ) ) ذاب جسمى من اشارات الكنى
منذ عاينت البقاء فى الفنا
( ( 1896 ) ) اى اياز از درد تو گشتم چو مو
ماندم از قصه تو قصهء من بگو
( ( 1897 ) ) بس فسانه عشق تو خواندم به جان
تو مرا كافسانه گشتستم بخوان
( ( 1898 ) ) خود تو مىخوانى نه من اى مقتدا
من كُه طورم تو موسى وين صدا
( ( 1900 ) ) كوه هم داند به قدر خويشتن
اندكى دارد ز لطف روح تن
( ( 1901 ) ) تن چو اسطرلاب باشد زاحتساب
آيتى از روح هم چون آفتاب
( ( 1902 ) ) آن منجم چون نباشد چشم تيز
شرط باشد مرد اسطرلاب ريز
( ( 1903 ) ) تا كند بهرش سطرلابى نكو
تا برد از حالت خورشيد بو
( ( 1904 ) ) جان كز اسطرلاب جويد او صواب
چه قدر داند ز چرخ و آفتاب
( ( 1905 ) ) تو كز اسطرلاب ديده بنگرى
در جهان ديدن بسى تو قاصرى
( ( 1906 ) ) تو جهان قدر ديده ديده اى
كو جهان ؟ سبلت چرا ماليده اى
( ( 1907 ) ) عارفان را سرمهء هست آن بجو
تا كه دريا گردد اين چشم چو جو
( ( 1908 ) ) ذرّهاى از عقل وهوش ار با من است
اين چه سودا وپريشان گفتن است