( ( 1669 ) ) هين رها كن بد گمانى ضلال
سر قدم كن چون كه فرمودت تعال
( ( 1670 ) ) آن تعال او تعاليها دهد
مستى وجفت ونعاليها دهد
( ( 1671 ) ) خود من آن امر سنى را هيچ هيچ
مىنيارم كرد وهن وپيچ پيچ
( ( 1672 ) ) اين همه بشنيد آن خاك نژند
زان گمان بد بدش در گوش بند
( ( 1673 ) ) باز از نوع دگر آن خاك پست
لابه و سجده همىكردش چو مست
( ( 1674 ) ) گفت نى برخيز نبود زين زيان
من سر وجان مىنهم رهن وضمان
( ( 1675 ) ) كژ مىانديش ومكن لابه دگر
امر او كز بحر انگيزيد گرد
( ( 1677 ) ) جز از آن خلاق و گوش و چشم و سر
نشنوم از جان خود هم خير وشر
( ( 1678 ) ) گوش من از غير گفت او كر است
او مرا از جان من شيرينتر است
( ( 1679 ) ) جان از او آمد نيامد او ز جان
صد هزاران جان دهد او رايگان
( ( 1680 ) ) جان چه باشد تا گزينم بر كريم
كيك چبود تا بسوزم زو گليم
( ( 1681 ) ) من ندانم خير الا خير او
صمّ وبكم وعمى من از غير او
( ( 1682 ) ) گوش من كرّ است از زارى كنان
كه منم اندر كف او چون سنان
( ( 1683 ) ) احمقانه از سنان رحمت مجو
در دهان اژدها رو بهر او
از دم شمشير تو رحمت مجو
زان شهى جو كان بود در دست او
( ( 1684 ) ) با سنان وتيغ لابه چون كنى
كاو اسير آمد به دست آن سنى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 520
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٢٠