فرمان آمدن به عزراييل برداشتن خاك وتضرع كردن وناشنودن و برداشتن عزراييل با اذن اللَّه تعالى
( ( 1649 ) ) گفت يزدان زود عزراييل را
كه ببين آن خاك پر تخييل را
( ( 1650 ) ) آن ضعيف زال ظالم را بياب
مشت خاكى را بياور هين شتاب
( ( 1651 ) ) رفت عزراييل سرهنگ قضا
سوى كرهء خاك بهر اقتضا
( ( 1652 ) ) خاك بر قانون نفير آغاز كرد
داد سوگندش بسى با سوز ودرد
( ( 1653 ) ) كاى غلام خاص واى حمال عرش
اى مطاع الامر اندر عرش و فرش
( ( 1654 ) ) رو به حقّ رحمت رحمان فرد
رو به حقّ آن كه با تو لطف كرد
( ( 1655 ) ) حق شاهى كه جز او معبود نيست
پيش او زارىّ كس مردود نيست
حق حق حق كه دست از من بدار
اى تو را از حق فضيلت بىشمار
( ( 1656 ) ) گفت نتوانم بدين افسون كه من
رو بتابم ز امر او سرّ وعلن
( ( 1657 ) ) گفت آخر امر فرمود او به حلم
هر دو امر است آن بگير از راه علم
( ( 1658 ) ) گفت آن تأويل باشد يا قياس
در صريح امر كم جو التباس
( ( 1659 ) ) فكر خود را گر كنى تأويل به
كه كنى تأويل آن نامشتبه
( ( 1661 ) ) نيستم بىرحم بل زان هر سه پاك
رحم بيشستم به تو اى دردناك
( ( 1662 ) ) گر طپانچه مىزنم من بر يتيم
ور دهد حلوا به دستش آن حليم
( ( 1663 ) ) اين طپانچه خوشتر از حلواى او
ور شود غرّه به حلوا واى او
( ( 1664 ) ) بر نفير تو جگر مىسوزدم
ليك حق لطفى همىآزمودم
( ( 1665 ) ) لطف مخفى در ميان قهرها
در خزف پنهان عقيق پر بها
( ( 1666 ) ) قهر حق بهتر ز صد لطف من است
منع كردن جان ز حق جان كندن است
( ( 1667 ) ) بدترين قهرش به از حلم دو كون
نعم رب العالمين ونعم عون
( ( 1668 ) ) لطفهاى مضمر اندر قهر او
جان سپردن جان فزايد بهر او