در بيان آن كه مرد بد كار چون متمكن در بد كارى شود واثر دولت نيكو كاران ببيند شيطان شود و مانع خير گردد از حسد ، هم چون شيطان خرمن سوخته همه را خرمن سوخته خواهد « أرأيت الذى ينهى عبداً اذا صلى »
( ( 1171 ) ) وافيان را چون ببينى كرده سود
تو چو شيطانى شوى آن جا حسود
( ( 1172 ) ) هر كه را باشد مزاج و طبع سست
مىنخواهد هيچ كس را تن درست
( ( 1173 ) ) گر نخواهى رشك ابليسى بيا
از در دعوى به دربار وفا
( ( 1174 ) ) چون وفايت نيست بارى دم مزن
كاين سخن دعويست اغلب ما و من
( ( 1175 ) ) اين سخن در سينه دخل مغزهاست
در خموشى مغز جان را صد نماست
( ( 1176 ) ) چون بيامد بر زبان شد خرج مغز
خرج كم كن تا بماند مغز نغز
( ( 1177 ) ) مرد كم گوينده را فكريست زفت
قشر گفتن چون فزون شد مغز رفت
( ( 1179 ) ) بنگر اين هر سه ز خامى رسته را
جوز را ولوز را وپسته را
( ( 1180 ) ) هر كه او عصيان كند شيطان شود
كاو حسود دولت نيكان شود
( ( 1181 ) ) چون كه در عهد خدا كردى وفا
از كرم عهدت نگه دارد خدا
( ( 1182 ) ) از وفاى حق تو بسته ديده اى
اذكروا أذكركم نشنيده اى
( ( 1183 ) ) گوش نه أوفوا بعهدى گوش دار
تا كه أوف عهدكم آيد ز يار
( ( 1184 ) ) عهد و قرض ما چه باشد اى حزين
هم چو دانهء خشك كشتن در زمين
( ( 1185 ) ) نى زمين را زان فروغ ولمترى
نى خداوند زمين را سرورى
( ( 1186 ) ) جز اشارت كه ازين مىبايدم
كه تو دادى اصل اين را از عدم
( ( 1187 ) ) خوردم و دانه بياوردم نشان
كه از اين نعمت به سوى ما كشان
( ( 1188 ) ) پس دعاى خشك هل اى نيك بخت
كه فشاند دانه مىخواهد درخت
( ( 1189 ) ) گر ندارى دانه ايزد زان دعا
بخشدت نخلى كه نعم ما سعى