خالص ، سر چشمه مىگيرد ، اين عدم تعهد به هيچ اصل ، در مقابل تعهد به اصول ماشينى اجتماعى است كه فرد را به كلى از حوزه مىخواهم خود بر كنار نموده و از همه جهات او را پيرو محض قرار مىدهد ، به همين جهت است كه هيچ يك از اين لزوم تعهد وعدم لزوم تعهد را نمىتوان به اصول مطلق وتثبيت شدهاى مستند ساخت . زيرا كسانى كه تمام موجوديت فرد را متعهد اجتماع مىدانند ، از تناقض اين گونه تعهد چشم پوشى مىكنند وتوجه ندارند كه اگر در زندگانى يك فرد كوچكترين اختيارى وجود نداشته باشد كه تعهدش را به آن اختيار مستند بسازد ، فرد متعهدى وجود نخواهد داشت ، بلكه پيچ ناخود آگاه وبىاختيار ماشينى خواهد بود كه تا فرسوده نشده است محكوم به كار جبرى خواهد بود . ( 1 ) اما آن جوامع كه خود را رها و بدون تعهد تلقى كردهاند ، پيش از آن كه دست از انسان شدن بردارند ، نمىتوانند دست از تعهد بردارند . اين مسئله را در مبحث زير دقت فرماييد :
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 421
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٢١
نخست لوازم طبيعى عدم تعهد را در نظر مىگيريم ، تا ببينيم اين ادعا كه انسان مساوى با تعهد است چه معنى مىدهد ؟ اگر انسان متعهد فرا گرفتن دانش نباشد ، دانشى را كه فرا مىگيرد ، درست مانند انعكاس اشكال درخت و سنگ در آب زلال خواهد بود ، مغز اين انسان جز آينهء جامدى نخواهد بود كه عوامل جبرى طبيعى وانسانى آن را به وجود آورده وانگيزه هاى جبرى ديگر پديده ها را در وى منعكس مىسازند و پس از چند صباح هم به زمينش زده مىشكنند
هامش
( 1 ) البته در اين مبحث تفكيك ادعاى مكتب از جريان خارجى وواقعى بايستى منظور شود ، به اين معنى كه مطالب به بررسى تعهد در مكتب است نه آن چه به در خود جوامع متكى به مكتب مىگذرد . .