در مثال عالم نيست هست نما وعالم هست نيست نماى
( ( 1026 ) ) نيست را بنمود هست آن محتشم
هست را بنمود بر شكل عدم
( ( 1027 ) ) بحر را پوشيد و كف كرد آشكار
باد را پوشيد وبنمودت غبار
( ( 1028 ) ) چون منارهء خاك پيچان در هوا
خاك از خود چون برآيد بر علا
( ( 1029 ) ) خاك را بينى به بالا اى عليل
باد را نه جز به تعريف ودليل
( ( 1030 ) ) كف همىبينى روانه هر طرف
كفّ بىدريا ندارد منصرف
( ( 1031 ) ) كف به حس بينى ودريا از دليل
فكر پنهان آشكارا قال وقيل
( ( 1032 ) ) نفى را اثبات مىپنداشتيم
ديدهء معدوم بينى داشتيم
( ( 1033 ) ) ديده كاندر وى نعاسى شد پديد
كى تواند جز خيال و نيست ديد
( ( 1034 ) ) لاجرم سرگشته گشتيم از ضلال
چون حقيقت شد نهان پيدا خيال
( ( 1035 ) ) اين عدم را چون نشاند اندر نظر
چون نهان كرد آن حقيقت از بصر
( ( 1036 ) ) آفرين اى اوستاد سحر باف
كه نمودى معرضان را دُرد صاف
( ( 1037 ) ) ساحران مهتاب پيمايند زود
پيش بازرگان وزر گيرند سود
( ( 1038 ) ) سيم بربايند زين گون پيچ پيچ
سيم از كف رفته وكرباس هيچ
( ( 1039 ) ) اين جهان جادوست ما آن تاجريم
كه از او مهتاب پيموده خريم
( ( 1040 ) ) گز كند كرباس پانصد گز شتاب
ساحرانه او ز نور ماهتاب
( ( 1041 ) ) چون ستد او سيم عمرت اى بهى
سيم شد ، كرباس نى ، كيسه نهى
( ( 1042 ) ) قل اعوذت خواند بايد كاى احد
هين ز نفاثات افغان وز عقد
( ( 1043 ) ) مىدمند اندر كره آن ساحرات
الغياث المستغاث از برد ومات
( ( 1044 ) ) ليك برخوان از زبان فعل نيز
كه زبان قول سست است اى عزيز
( ( 1045 ) ) در زمانه مر تو را سه همرهند
زان يكى وافى و آن دو غدرمند
( ( 1046 ) ) آن يكى ياران و ديگر رخت و مال
وان سيم وافى است آن حسن الفعال