بيان آن كه كشتن ابراهيم عليه السلام خروس را ومذمت او اشارت به قمع او قهر كدام صفت بود از صفات مذمومات مهلكات در باطن مريد
( ( 938 ) ) چند گويى هم چو زاغ پر نحوس
اى خليل حق چرا كشتى خروس
حكمت كشتن چه بود آخر بگو
تا مسبّح گردم آن را مو به مو
( ( 939 ) ) گفت فرمان حكمت فرمان بخوان
تا مهلل گردم آن را من به جان
( ( 940 ) ) شهوتى است او وبس شهوت پرست
زان شراب زهرناك ژاژ مست
( ( 941 ) ) گر نه بهر نسل بودى اى وصى
آدم از ننگش بكردى خود خصى
( ( 942 ) ) گفت ابليس لعين دادار را
دام زفتى خواهم اين اشكار را
( ( 943 ) ) زرّ وسيم وگله واسبش نمود
كه بدين نانى خلايق را ربود
( ( 944 ) ) گفت شاباش وترش آويخت لنج
شد ترنجيده وترش همچون ترنج
( ( 945 ) ) پس جواهرها ز معدنهاى خوش
كرد آن پس مانده را حق پيش كش
( ( 946 ) ) گير اين دام دگر را اى لعين
گفت زين افزون دهاى نعم المعين
( ( 947 ) ) چرب وشيرين وشرابات ثمين
دادش وبس جامهء ابريشمين
( ( 948 ) ) گفت يارب بيش از اين خواهم مدد
تا ببندمشان به حبل من مسد
( ( 949 ) ) تا كه مستانت كه نرّ و پر دلند
مردوار اين بندها را بگسلند
( ( 950 ) ) تا بدين دام ورسنهاى هوا
مرد تو گردد ز نامردان جدا
( ( 951 ) ) دام ديگر خواهم اى سلطان تخت
دام مرد انداز حيلت ساز سخت
( ( 952 ) ) خمر وچنگ آورد در پيشش نهاد
نيم خنده زد بدان شد نيم شاد
( ( 953 ) ) سوى اضلال ازل پيغام كرد
كه بر آر از قعر بحر فتنه گرد
( ( 954 ) ) نى يكى از بندگانت موسى است
پرده ها در بحر او از گرد بست
( ( 955 ) ) آب از هر سو عنان را وا كشيد
از تك دريا غبارى برجهيد
دام محكم ده كه تا گردد تمام
وافكنم در كام ايشان چون لجام