تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
جريان دارد . احساس عزت وخردمندى ورادمردى واحساس بىنيازى ودانشورى ، اگر چه به صورت اجزاى عضوى بدن آدمى در مىآيند . اما بقدرى در شخصيت روانى انسان نفوذ مىكنند كه مانند يك يا چند عنصر عضوى شخصيت مىباشند ، به همين جهت است كه با منفى شدن مقتضيات همان اوصاف كه ريشه هاى خود را در اعماق شخصيت گسترده‌اند ، زندگى روانى آدمى نقص وكاهشى در خود احساس مىكند كه تلخى وشكنجهء آن گاهى از منفى شدن يك عضو مادى سختتر وناگوارتر مىباشد . بلكه با يك نظر دقيقتر منفى شدن مقتضاى يك عنصر روانى گاهى از بريدن يك عضو مادى ناگوارتر مىباشد ، زيرا با فرض اين كه ريشهء آن وصف مثلًا تعقل در شخصيت روانى انسان وجود دارد و با اين حال محيط وزمينه وموقعيت زندگى طبيعى يا اجتماعى از كار وفعاليت تعقل جلو گيرى نمايد ، مانند اين است كه چشم انسان كاملًا صحيح و به حال طبيعى است ، ولى با اين كه احتياج شديد به ديدن دارد او را از ديدن محرومش كنند .

تفسير ابيات

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرموده است بر حال سه كس رحم آوريد ، نخست كسى كه روزى بىنياز بود واكنون در فقر ونيازمندى گرفتار است . دوم كسى كه در جامعه ى خويش عزيز بود فعلًا خوار وحقير گشته است . سوم آن عالم صاف دل كه در ميان نادانان اسباب بازيچه قرار گرفته است . زيرا عزيزى كه به خوارى مبتلا مىگردد وعزت از او سلب مىشود مانند عضوى است كه از بدن خود جدا شده باشد . هنگامى كه عضوى از بدن جدا شود فورا مىميرد ، اگر هم چند لحظه‌اى حركت كند تحرك بسيار زود گذر است وادامه نخواهد داشت زيرا كه از منبع زندگانى بريده شده است . آن انسان الهى كه در گذشته باده از جام الست خورده است ، امروز در آفت