( ( 3472 ) ) زان كه در باغى و در جويى پرد
هر كه از سرّ صحف بويى برد
( ( 3473 ) ) يا تو پندارى كه روى اوليا
آن چنان كه هست مىبينيم ما
( ( 3474 ) ) در تعجب مانده پيغمبر از آن
چون نمىبينند رويم مؤمنان
( ( 3475 ) ) چون نمىبينند نور روم خلق
كه سبق بر دست بر خورشيد شرق
( ( 3476 ) ) ور همىبينند اين حيرت چراست
تا كه وحى آمد كه آن رو در خفاست
( ( 3477 ) ) سوى تو ماه است وسوى خلق ابر
تا نبيند رايگان روى تو گبر
( ( 3478 ) ) سوى تو دانه است وسوى خلق دام
تا ننوشد زين شراب خاص عام
( ( 3479 ) ) گفت يزدان كه تراهم ينظرون
نقش حمامند هم لا يبصرون
( ( 3480 ) ) مىنمايد صورت اى صورت پرست
كان دو چشم مردهء او ناظر است
( ( 3481 ) ) پيش چشم نقش مىآرى ادب
كه چرا پاسم نمىدارى عجب
( ( 3482 ) ) از چه بس بىپاسخ است اين نقل خوش
كه سلامم را عليكى نيستش
( ( 3483 ) ) مىبجنباند سر وسبلت ز جود
پاس آن كه كردمش من صد سجود
( ( 3484 ) ) حق اگر چه سر نجنباند برون
پاس آن ذوقى دهد در اندرون
( ( 3485 ) ) كه دو صد جنبيدن سر ارزد آن
سر چنين جنباند آخر عقل وجان
( ( 3486 ) ) عقل را خدمت كنى در اجتهاد
پاس عقل آن است كافزايد رشاد
( ( 3487 ) ) حق نجنباند به ظاهر سر تو را
ليك سازد بر سران سرور تو را
( ( 3488 ) ) مر تو را چيزى دهد يزدان نهان
كه سجود تو كنند اهل جهان
( ( 3489 ) ) آن چنان كه داد سنگى را هنر
تا عزيزى خلق شد يعنى كه زر
( ( 3490 ) ) قطرهء آبى بيابد لطف حق
گوهرى گردد برد از زر سبق
( ( 3491 ) ) جسم خاك است وچو حق تا بيش داد
در جهانگيرى چو مه شد اوستاد
( ( 3492 ) ) هين طلسم است اين ونقش مرده است
احمقان را چشمش از ره برده است
( ( 3493 ) ) مىنمايد آن كه چشمى مىزند
ابلهانش كردهاند از جان سند
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 22
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٢