( ( 3450 ) ) كى طفيل من شوى در اعتراف
چون تو را كفريست هم چون كوه قاف
( ( 3451 ) ) كوه در سوراخ سوزن كى رود
جز مگر آن كوه برگ كه شود
( ( 3452 ) ) كوه را كُه كن به استغفار خوش
جام مغفوران بگير و خوش بكش
( ( 3453 ) ) تو بدين تزوير چون نوشى ز آن
چون حرامش كرد حق بر كافران
( ( 3454 ) ) خالق تزوير تزوير تو را
كى خرد اى مفترىّ مفترا
( ( 3455 ) ) آل موسى شو كه حيلت سود نيست
حيله ات باد تهى پيمودنى است
( ( 3456 ) ) زهره دارد آب كز امر صمد
گردد و با كافران آبى كند
زهره دارد آب كز امر خدا
بگذرد كفار را بخشد صفا
( ( 3457 ) ) يا تو پندارى كه تو نان مىخورى
زهر مار وكاهش جان مىخورى
( ( 3458 ) ) نان كجا اصلاح آن جانى كند
كاو دل از فرمان جان ده بركند
( ( 3459 ) ) يا تو پندارى كه حرف مثنوى
چون بخوانى رايگانش بشنوى
( ( 3460 ) ) يا كلام حكمت و سير نهان
اندر آيد سهل در گوش كهان
( ( 3461 ) ) اندر آيد ليك چون افسانه ها
پوست بنمايد نه مغز و دانه ها
( ( 3462 ) ) در سر و در رو كشيدى چادرى
رو نهان كرده ز حشمت دلبرى
( ( 3463 ) ) شاه نامه يا كليله پيش تو
هم چنان باشد كه قرآن از عتو
( ( 3464 ) ) فرق آنكه باشد از حق ومجاز
كه كند كحل عنايت چشم باز
( ( 3465 ) ) ور نه پشك ومشك پيش اخشمى
هر دو يكسان است چون نبود شمى
( ( 3466 ) ) خويشتن مشغول كردن از ملال
باشدش قصد از كلام ذو الجلال
( ( 3467 ) ) كاتش وسواس را وغصه را
زان سخن بنشاند وسازد دوا
( ( 3468 ) ) بهر اين مقدار آتش شاندن
آب پاك و بول يكسان شد به فن
( ( 3469 ) ) آتش وسواس را اين بول و آب
هر دو بنشانند هم چون خمر وخواب
( ( 3470 ) ) ليك گردد وسوسهء كلى ز جان
دل بيابد ره به سوى گلستان
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 21
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢١