تصديق كردن استر جواب اشتر را و اقرار آوردن به فضل او بر خود وازو استعانت خواستن وبدو پناه گرفتن به صدق ونواختن شتر او را و راه نمودن و يارى دادن پدرانه وشاهانه
( ( 3407 ) ) گفت استر راست گفتى اى شتر
اين بگفت و چشم كرد از اشك پر
( ( 3407 ) ) ساعتى بگريست در پايش فتاد
گفت اى بگزيدهء رب العباد
( ( 3408 ) ) چه زيان دارد گر از فرخندگى
در پذيرى تو مرا در بندگى ؟
فضل تو بر من فزون است از شمار
هم به فضل خود مرا معذور دار
( ( 3410 ) ) گفت چون اقرار كردى پيش من
رو كه رستى از بلاهاى زمن
( ( 3411 ) ) چون شدى منصف رهيدى از بلا
تو عدو بودى شدى ز اهل ولا
( ( 3412 ) ) خوى بد در ذات تو اصلى نبود
كز بَدِ اصلى نبايد جز جحود
( ( 3413 ) ) آن بد عاريتى باشد كه او
آرد اقرار وشود او توبه جو
( ( 3414 ) ) همچو آدم زلَّتش عاريّه بود
لاجرم اندر زمان توبه نمود
( ( 3415 ) ) چون كه اصلى بود جرم آن بليس
ره نبودش جانب توبهء نفيس
( ( 3416 ) ) رو كه رستى از خود و از خوى بد
وز زبانهء نار و از دندان دد
( ( 3417 ) ) رو كه اكنون دست در دولت زدى
درفكندى خود به بخت سرمدى
( ( 3418 ) ) ادخلى تو در عبادى يافتى
ادخلى فى جنتى دريافتى
( ( 3419 ) ) در عبادش راه كردى خويش را
رفتى اندر خلد از راه خفا
( ( 3420 ) ) اهدنا گفتى صراط المستقيم
دست تو بگرفت وبردت تا نعيم
( ( 3421 ) ) نار بودى نور گشتى اى عزيز
غوره بودى گشتى انگور ومويز
( ( 3422 ) ) اخترى بودى شدى تو آفتاب
شاد باش اللَّه اعلم بالصواب
( ( 3423 ) ) اى ضياء الحق حسام الدين بگير
شهد خويش اندر فكن در حوض شير
( ( 3424 ) ) متا رهد آن شير از تغيير طعم
يابد از بحر مزه تكثير طعم
( ( 3425 ) ) متّصل گردد بدان بحر ألست
چون كه شد دريا ز هر تغيير رست