نعمتهاى رنگارنگ شود ، قسمت مار ومور جز خاك چيزى نخواهد بود .
آرى خواه فصل بهار باشد يا خزان مرگبار ، قسمت مار ومور همان خاك است وبس .
تو اى انسان كه امير وفرمانرواى جهان با عظمتى ، چه شده است كه مانند مار خاك خوردن را پيشه كردهاى ، تو مانند آن كرم ناچيز مباش كه در سوراخ چوب به ناچيزترين غذا انس گرفته است ومىگويد چه كسى در اين دنيا بهتر از اين شيرينى مىتواند بخورد ؟ كرم ناچيز در لابلاى خاك ، و كرم سرگين خور در ميان كثافات حلوا ونقلى جز همان خاك و كثافت سراغ ندارند كلاغ بىنوا هم چشم و چراغ خود را در نجاستها مىبيند .
مناجات
( ( 305 ) ) اى خداى بىنظير ايثار كن
گوش را چون حلقه دادى زين سخن
( ( 306 ) ) گوش ما گير و در آن مجلس كشان
كز رحيقت مچشند اين سرخوشان
( ( 307 ) ) چون به ما بويى رسانيدى ازين
سر مبند آن مشك را اى ربّ دين
( ( 308 ) ) از تو نوشند از ذكور و از اناث
بىدريغى در عطا يا مستغاث
( ( 309 ) ) اى دعا ناكرده او تو مستجاب
داده دل را هر دمى صد فتح باب
( ( 310 ) ) چند حرفى نقش كردى از رقوم
سنگها از عشق آن شد همچو موم
( ( 311 ) ) نون ابرو صاد چشم وجيم گوش
بر نوشتى فتنهء صد عقل وهوش
( ( 312 ) ) زين حروفت شد خرد باريك ريس
نسخ مىكن اى اديب خوش نويس
( ( 313 ) ) در خور هر فكر بسته بر عدم
دم بدم نقش خيال خوش رقم
( ( 314 ) ) حرفهاى طرفه بر لوح خيال
بر نوشته چشم وابرو خدّ وخال
( ( 315 ) ) بر عدم باشم نه بر موجود مست
زان كه معشوق عدم وافىتر است
( ( 316 ) ) عقل را خط خوان آن اشكال كرد
تا دهد تدبيرها را زان نورد