در بيان آن كه نور ، خود را از اندرون شخص منور ظاهر كند بر خلقان بىفعل وقول عارف افزون از آن كه به قول و فعل او ظاهر شود چنان كه آفتاب كه بلند شود بانگ خروس واعلام مؤذّن حاجت نيايد بىآنكه قولى وفعلى بيان كند گواهى دهد بر نور او
( ( 244 ) ) نور آن گوهر چو بيرون تافته است
زين تسلسلها فراغت يافته است
( ( 245 ) ) پس مجو از وى گواه فعل وگفت
كه از او هر دو جهان چون گل شگفت
( ( 246 ) ) اين گواهى چيست اظهار نهان
خواه فعل وخواه قول و غير آن
( ( 247 ) ) كه عرض اظهار سرّ جوهر است
وصف باقى وين عرض بر معبر است
( ( 248 ) ) اين نشان زر نماند بر محك
زر بماند نيك نام وبىز شك
( ( 249 ) ) اين صلات و اين جهاد و اين صيام
هم نماند جان بماند نيك نام
( ( 250 ) ) جان چنين افعال واقوالى نمود
بر محكّ امر جوهر را بسود
( ( 251 ) ) كاعتقادم راست است اينك گواه
ليك هست اندر گواهان اشتباه
( ( 252 ) ) تزكيه بايد گواهان را بدان
تزكيه اش اخلاص وموقوفى بدان
( ( 253 ) ) حفظ لفظ اندر گواه قولى است
حفظ عهد اندر گواه فعلى است
( ( 254 ) ) گر گواه قول كژ گويد رد است
ور گواه فعل كژ پويد بد است
( ( 255 ) ) قول و فعل بىتناقض بايدت
تا قبول اندر زمان پيش آيدت
( ( 256 ) ) سعيكم شتى تناقض اندريد
روز مىدوزيد و شب برمىدريد
( ( 257 ) ) پس گواهى با تناقض كه شنود
او مگر حكمى كند از لطف خود
( ( 258 ) ) قول و فعل اظهار شرّ است وضمير
هر دو پيدا مىكند سرّ ستير
( ( 259 ) ) چون گواهت تزكيه شد شد قبول
ور نه محبوسىست اندر مول مول
( ( 260 ) ) تا تو بستيزى ستيزند اى حرون
فانتظرهم انهم منتظرون