تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨

بيان آن كه تن خاكى آدمى هم چون آهن نيكو جوهر قابل آيينه شدن است تا در دنيا بهشت و دوزخ و قيامت و غير آن معاينه بنمايد نه بر طريق خيال

( ( 2469 ) ) پس چو آهن گر چه تيره هيكلى صيقلى كن صيقلى كن صيقلى ( ( 2470 ) ) تا دلت آيينه گردد پر صور اندر او هر سو مليحى سيمبر ( ( 2471 ) ) آهن ار چه تيره و بىنور بود صيقلى آن تيرگى از وى زدود ( ( 2472 ) ) صيقلى ديد آهن و خوش كرد رو تا كه صورتها توان ديد اندرو ( ( 2473 ) ) گر تن خاكى غليظ و تيره است صيقلش كن ز ان كه صيقلگيره است ( ( 2474 ) ) تا در او اشكال غيبى رو دهد عكس حورى و ملك در وى جهد ( ( 2475 ) ) صيقل عقلت بدان دادست حق كه بدان روشن شود دل را ورق ( ( 2476 ) ) صيقلى را بسته‌اى اى بىنماز و آن هوا را كرده‌اى دو دست باز ( ( 2477 ) ) گر هوا را بند بنهاده شود صيقلى را دست بگشاده شود ( ( 2478 ) ) آهنى كايينهء غيبى بدى جمله صورتها در او مرسل شدى ( ( 2479 ) ) تيره كردى زنگ دادى در نهان اين بود يسعون فى الارض فساد ( ( 2480 ) ) تا كنون كردى چنين اكنون مكن تيره كردى آب ازين افزون مكن ( ( 2481 ) ) برمشوران تا شود اين آب صاف و اندرو بين ماه و اختر در طواف ( ( 2482 ) ) ز ان كه مردم هست هم چون آب جو چون شود تيره نبينى قعر او ( ( 2482 ) ) قعر جو پر گوهر است و پر ز دُر هين مكن تيره كه هست آن صاف و حر ( ( 2484 ) ) جان مردم هست مانند هوا چون به گرد آميخت شد پردهء سما ( ( 2485 ) ) مانع آيد او ز ديد آفتاب چون كه گردش رفت شد صافى و ناب حاصل آن كه كم مكن اى بىسرور صيقلى و اللَّه اعلم بالصدور