بيان آن كه تن خاكى آدمى هم چون آهن نيكو جوهر قابل آيينه شدن است تا در دنيا بهشت و دوزخ و قيامت و غير آن معاينه بنمايد نه بر طريق خيال
( ( 2469 ) ) پس چو آهن گر چه تيره هيكلى
صيقلى كن صيقلى كن صيقلى
( ( 2470 ) ) تا دلت آيينه گردد پر صور
اندر او هر سو مليحى سيمبر
( ( 2471 ) ) آهن ار چه تيره و بىنور بود
صيقلى آن تيرگى از وى زدود
( ( 2472 ) ) صيقلى ديد آهن و خوش كرد رو
تا كه صورتها توان ديد اندرو
( ( 2473 ) ) گر تن خاكى غليظ و تيره است
صيقلش كن ز ان كه صيقلگيره است
( ( 2474 ) ) تا در او اشكال غيبى رو دهد
عكس حورى و ملك در وى جهد
( ( 2475 ) ) صيقل عقلت بدان دادست حق
كه بدان روشن شود دل را ورق
( ( 2476 ) ) صيقلى را بستهاى اى بىنماز
و آن هوا را كردهاى دو دست باز
( ( 2477 ) ) گر هوا را بند بنهاده شود
صيقلى را دست بگشاده شود
( ( 2478 ) ) آهنى كايينهء غيبى بدى
جمله صورتها در او مرسل شدى
( ( 2479 ) ) تيره كردى زنگ دادى در نهان
اين بود يسعون فى الارض فساد
( ( 2480 ) ) تا كنون كردى چنين اكنون مكن
تيره كردى آب ازين افزون مكن
( ( 2481 ) ) برمشوران تا شود اين آب صاف
و اندرو بين ماه و اختر در طواف
( ( 2482 ) ) ز ان كه مردم هست هم چون آب جو
چون شود تيره نبينى قعر او
( ( 2482 ) ) قعر جو پر گوهر است و پر ز دُر
هين مكن تيره كه هست آن صاف و حر
( ( 2484 ) ) جان مردم هست مانند هوا
چون به گرد آميخت شد پردهء سما
( ( 2485 ) ) مانع آيد او ز ديد آفتاب
چون كه گردش رفت شد صافى و ناب
حاصل آن كه كم مكن اى بىسرور
صيقلى و اللَّه اعلم بالصدور