تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 537

مساهمون:

ص٥٣٧
عبارت است از شدنهاى تكاملى كه موجب تحول انسان از مرتبهء پست به مقام والاتر است ، اگر چه با معلومات بسيار محدود صورت بگيرد ، اطلاع و دانستن همهء حقايق جهان هستى و ما وراى جهان هستى اگر با تحولات انسانى همراه نباشد ، انسان را مانند آيينه‌اى مىنمايد كه همه چيز را نشان مىدهد ولى خود چيزى نيست اما دانستن و آگاهى كه معلول تصفيهء واقعى روح و به قول جلال الدين از رسيدن به مقام شامخ عشق الهى حاصل مىگردد ، در حقيقت مقدمه‌اى براى شدنهاى تكاملى قرار مىگيرد و داراى ارزش عالى انسانى مىگردد .

تفسير ابيات

يك مرد الهى خسته و درمانده از جنگل هيزم مىآورد ، با خويشتن گفتم : حالا كه من انديشه و اندوه معاش ندارم ، زيرا ميوه هاى ناخوشايند كوهساران براى من خوش طعم شده است و براى جسم من روزى مخصوصى به دست آمده و اكنون كه من از گلو و معده راحت شده‌ام ، دينار را كه دارم به اين هيزم كش بىنوا و خسته به بخشم ، پس بهتر اين است كه -
( ( 693 ) ) بدهم اين زر را بدين تكليف كش تا دو سه روزك شود از قوت خوش
اين انديشه ها را كه من مىكردم ، آن هيزم كش كه گوشش از نور شمع الهى روشن بود ، از ضمير من در مىيافت . او بان مقام و الا از روحانيت نايل شده بود كه -
( ( 695 ) ) بود پيشش سرّ هر انديشه اى چون چراغى در درون شيشه اى
آن مرد شگفت انگيز بدون اين كه سخنى ابراز كنم ، آهسته زير لب زمزمه‌اى در بارهء انديشهء من مىنمود ، من زمزمه ى او را نمىشنيدم و نمىفهميدم ، ولى در دل خود احساس مىكردم كه انديشهء نابجاى مرا توبيخ مىكند . آن گاه -
( ( 700 ) ) سوى من آمد به هيبت همچو شير تنگ هيزم را نهاد از پشت زير
موقعى كه نورانيت حال او را در موقع نهادن هيزم روى زمين ديدم ، لرزه