تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 455

مساهمون:

ص٤٥٥

بقيه قصهء بناى مسجد اقصى در دست سليمان عليه السلام

باز گرد و قصهء مسجد بگو با سليمان نبى نيك خو ( ( 467 ) ) چون سليمان كرد آغاز بنا پاك چون كعبه همايون چون منا ( ( 468 ) ) در بنايش ديده مىشد كرّ و فر نى فسرده چون بناهاى دگر چون به امر حق بنا كرد آن بنا برتر آمد از ستاره و از سما از زمين و آسمان يارى بدش جن و انس اندر مددكارى بدش ( ( 469 ) ) در بنا هر سنگ كز كه مىشكست فاش سيروا بي همىگفت از نخست ( ( 470 ) ) هم چو از آب و گل آدمكده نور ز آهك پاره ها تابان شده ( ( 471 ) ) سنگ بىحمال آينده شده و ان در و ديوارها زنده شده از زمين آب روان زاينده بود خاك آن آب روان را بنده بود آب و خاك از خويشتن گل مىسرشت و اندر آن گل صورت دل مىسرشت هم چو آدم كز گل آمد اصل او وز نفخت روحى آمد وصل او چون در و ديوار جنت جان بدش آن در و ديوار جان ارزان بدش ( ( 472 ) ) حق همىگويد كه ديوار بهشت نيست چون ديوارها بىجان و زشت ( ( 473 ) ) چون در و ديوار تن با آگهى است زنده باشد خانه چون شاهنشهى است ( ( 474 ) ) هم درخت و ميوه هم آب زلال با بهشتى در حديث و در مقال ( ( 475 ) ) ز ان كه جنت را نه ز آلت بسته اند بلكه از اعمال و نيت بسته اند ( ( 476 ) ) اين بنا ز آب و گل مرده بُدست و ان بنا از طاعت زنده شدست ( ( 477 ) ) اين به اصل خويش ماند پر خلل و ان به اصل خود كه علم است و عمل ( ( 478 ) ) هم سرير و قصر و هم تاج و ثياب با بهشتى در سؤال و در جواب ( ( 479 ) ) فرش بىفراش پيچيده شود خانه بىمكناس روبيده شود ( ( 480 ) ) تخت او سيار بىحمال شد حلقه و در مطرب و قوال شد