بقيه قصهء بناى مسجد اقصى در دست سليمان عليه السلام
باز گرد و قصهء مسجد بگو
با سليمان نبى نيك خو
( ( 467 ) ) چون سليمان كرد آغاز بنا
پاك چون كعبه همايون چون منا
( ( 468 ) ) در بنايش ديده مىشد كرّ و فر
نى فسرده چون بناهاى دگر
چون به امر حق بنا كرد آن بنا
برتر آمد از ستاره و از سما
از زمين و آسمان يارى بدش
جن و انس اندر مددكارى بدش
( ( 469 ) ) در بنا هر سنگ كز كه مىشكست
فاش سيروا بي همىگفت از نخست
( ( 470 ) ) هم چو از آب و گل آدمكده
نور ز آهك پاره ها تابان شده
( ( 471 ) ) سنگ بىحمال آينده شده
و ان در و ديوارها زنده شده
از زمين آب روان زاينده بود
خاك آن آب روان را بنده بود
آب و خاك از خويشتن گل مىسرشت
و اندر آن گل صورت دل مىسرشت
هم چو آدم كز گل آمد اصل او
وز نفخت روحى آمد وصل او
چون در و ديوار جنت جان بدش
آن در و ديوار جان ارزان بدش
( ( 472 ) ) حق همىگويد كه ديوار بهشت
نيست چون ديوارها بىجان و زشت
( ( 473 ) ) چون در و ديوار تن با آگهى است
زنده باشد خانه چون شاهنشهى است
( ( 474 ) ) هم درخت و ميوه هم آب زلال
با بهشتى در حديث و در مقال
( ( 475 ) ) ز ان كه جنت را نه ز آلت بسته اند
بلكه از اعمال و نيت بسته اند
( ( 476 ) ) اين بنا ز آب و گل مرده بُدست
و ان بنا از طاعت زنده شدست
( ( 477 ) ) اين به اصل خويش ماند پر خلل
و ان به اصل خود كه علم است و عمل
( ( 478 ) ) هم سرير و قصر و هم تاج و ثياب
با بهشتى در سؤال و در جواب
( ( 479 ) ) فرش بىفراش پيچيده شود
خانه بىمكناس روبيده شود
( ( 480 ) ) تخت او سيار بىحمال شد
حلقه و در مطرب و قوال شد