رسيدن بخارايى عاشق در بندگى صدر جهان
( ( 4615 ) ) گوش دار اكنون كه عاشق مىرسد
بسته عشق او را بحبل من مسد
( ( 4616 ) ) چون بريد او چهرهء صدر جهان
گوئيا پرّيدش از تن مرغ جان
جان به جانان داد و از خود باز رست
بر سرير ملك جاويدان نشست
( ( 4617 ) ) همچو چوب خشك پيشش اوفتاد
سرد شد از پاى تا سر آن جواد
( ( 4618 ) ) هر چه كردند از بخور و از گلاب
نى بجنبيد و نه آمد در خطاب
كار نايد از بخار و از بخور
جز كه بوى آن شه با فر و نور
( ( 4619 ) ) شاه چون ديد آن مزعفر روى او
پس فرود آمد ز مركب سوى او
( ( 4620 ) ) گفت عاشق دوست مىجويد به تفت
چون كه معشوق آمد آن عاشق برفت
( ( 4621 ) ) عاشق حقّى و حق آن است كاو
چون بيايد از تو نبود تار مو
( ( 4622 ) ) صد چو تو فانيست پيش آن نظر
عاشقى بر نفى خود خواجه مگر ؟
( ( 4623 ) ) سايهاى و عاشقى بر آفتاب
شمس آيد سايه لا گردد شتاب
چون كه سر بر زد ز مشرق قرص خور
نز ستاره ماند و نز شب اثر
از در دل چون كه عشق آيد درون
عقل رخت خويش اندازد برون
همچو زور پشه پيش تند باد
فهم كن و اللَّه اعلم بالسداد
تفسير ابيات
اكنون گوش دار كه عاشق دلباخته در حالى كه عشق گردن جان او را به طناب سختى بسته است بكوى معشوق مىرسد . وقتى كه چهرهء زيباى صدر جهان را ديد گويى مرغ جانش از قفس تن پرواز كرد و -
جان به جانان داد و از خود باز رست
بر سرير ملك جاويدان نشست
مانند چوب خشكى در مقابل صدر جهان بر زمين افتاد و سر تا پاى وجود آن