تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧

رسيدن بخارايى عاشق در بندگى صدر جهان

( ( 4615 ) ) گوش دار اكنون كه عاشق مىرسد بسته عشق او را بحبل من مسد ( ( 4616 ) ) چون بريد او چهرهء صدر جهان گوئيا پرّيدش از تن مرغ جان جان به جانان داد و از خود باز رست بر سرير ملك جاويدان نشست ( ( 4617 ) ) همچو چوب خشك پيشش اوفتاد سرد شد از پاى تا سر آن جواد ( ( 4618 ) ) هر چه كردند از بخور و از گلاب نى بجنبيد و نه آمد در خطاب كار نايد از بخار و از بخور جز كه بوى آن شه با فر و نور ( ( 4619 ) ) شاه چون ديد آن مزعفر روى او پس فرود آمد ز مركب سوى او ( ( 4620 ) ) گفت عاشق دوست مىجويد به تفت چون كه معشوق آمد آن عاشق برفت ( ( 4621 ) ) عاشق حقّى و حق آن است كاو چون بيايد از تو نبود تار مو ( ( 4622 ) ) صد چو تو فانيست پيش آن نظر عاشقى بر نفى خود خواجه مگر ؟ ( ( 4623 ) ) سايه‌اى و عاشقى بر آفتاب شمس آيد سايه لا گردد شتاب چون كه سر بر زد ز مشرق قرص خور نز ستاره ماند و نز شب اثر از در دل چون كه عشق آيد درون عقل رخت خويش اندازد برون همچو زور پشه پيش تند باد فهم كن و اللَّه اعلم بالسداد

تفسير ابيات

اكنون گوش دار كه عاشق دلباخته در حالى كه عشق گردن جان او را به طناب سختى بسته است بكوى معشوق مىرسد . وقتى كه چهرهء زيباى صدر جهان را ديد گويى مرغ جانش از قفس تن پرواز كرد و -
جان به جانان داد و از خود باز رست بر سرير ملك جاويدان نشست
مانند چوب خشكى در مقابل صدر جهان بر زمين افتاد و سر تا پاى وجود آن