بيان آن كه نفس آدمى به جاى آن خونى است كه مدعى گاو كشته بود و آن كشندهء گاو ، عقل است و داود حق است يا شيخ كه نائب حق است كه به قوت و يارى تو تواند ظالم را كشتن و توانگر شدن به روزى بىكسب و بىحساب
( ( 2504 ) ) نفس خود را كش جهانى زنده كن
خواجه را كشته است او را بنده كن
( ( 2505 ) ) مدعىّ گاو نفس توست هين
خويشتن را خواجه كرده است و مهين
( ( 2506 ) ) آن كشندهء گاو عقل توست رو
بر كشندهء گاو تن منكر مشو
( ( 2507 ) ) عقل اسير است و همىخواهد ز حق
روزى بىرنج و نعمت بر طبق
( ( 2508 ) ) روزى بىرنج او موقوف چيست
آن كه بكشد گاو را كاصل بديست
( ( 2509 ) ) نفس گويد چون تو كشتى گاو من
ز انكه گاو نفس باشد نقش تن
( ( 2510 ) ) خواجه زاده عقل ماندهء بىنوا
نفس خونى خواجه كشته و پيشوا
( ( 2511 ) ) روزى بىرنج مىدانى كه چيست
قوت ارواح است و ارزاق نبى است
( ( 2512 ) ) ليك موقوف است بر قربان گاو
گنج اندر گاو دان اى كنجكاو
( ( 2513 ) ) دوش چيزى خوردهام ، ور نه تمام
دادمى در دست فهم تو زمام
( ( 2514 ) ) دوش چيزى خوردهام افسانه است
هر چه مىآيد ز پنهانخانه است
( ( 2515 ) ) چشم بر اسباب از چه دوختيم
گر ز خوش چشمان كرشم آموختيم
( ( 2516 ) ) هست بر اسباب اسبابى دگر
در سبب منگر در آن افكن نظر
( ( 2517 ) ) انبيا در قطع اسباب آمدند
معجزات خويش بر كيوان زدند
( ( 2518 ) ) بىسبب مر بحر را بشكافتند
بىزراعت چاش گندم يافتند
( ( 2519 ) ) ريگها هم آرد شد از سعيشان
پشم بز ابريشم آمد كشكشان
( ( 2520 ) ) جمله قرآن است در قطع سبب
عزّ درويش و هلاك بو لهب